تبليغاتX
موژان - و خداوند جاریست...

-          سامان بیا تو هم دست از کفر بردار

-          من همینم که هستم دست از هیچ چیزم برنمی دارم .

تقریبا ً سه سالی می شد که من سامان با هم بودیم اما در یک سال اخیر که من عوض شده بودم روز به روز تفاوت هایمان ظاهر می شد . سامان خسته بود و عصبی اما من سر حال آرام من تبدیل شده بودم به فردی که خدا را لحظه به لحظه هایش احساس می کرد و سامان  می گفت : خدایی وجود ندارد . مدام برایش در دعا بودم  اما....

من و سامان  روز به روز از هم دور می شدیم اما من دوستش داشتم او هم مرا دوست داشت . اگر این اعتقاد را داشت . اگر این کار را می کرد .... روز به روز بیشتر به جدایی فکر می کردم و این عشق تبدیل می شد به یک عادت که می شد کنارش گذاشت مثل ترک مواد مخدر .

روز ها پیش می آمد که من و سامان با هم حرف نمی زدیم و فاصله میانمان بیش تر و بیش تر می شد .

تا آن روز صبح که پدر و مادر هر دو بیرون بودند و من در خانه تنها تصمیم را گرفته بودم .عشق یک انرژی بود که از خدا می آمد اما سامان که قلب خدا را نداشت نمی توانست این انرژی را در دلش جاودانه نگه دارد .بریده بودم ، دیگر بین من و سامان عهد و پیمانی وجود نداشت. من نمی توانستم با یک انسان به دور از خدا زندگی کنم . زندگی اینگونه سخت بود و غیر قابل تحمل با افکارم در کلنجار بودم که صدای زنگ مرا از جا پراند از آیفون نگاه کردم  سامان بود در را به رویش باز کردم اما در آپارتمان را نه. می خواستم همه چیز را تمام کنم . خودش هم می دانست از عمد در را برایش باز نکرده ام . کف دو دستم را روی در گذاشته بودم و گوشم را به در چسبانده بودم . کف دو دستش را روی دست هایم احساس می کردم . برایم سخت بود از چشمانم اشک جاری شد پاهایم تحمل این جدایی را نداشتند سست شدند روی زمین چنباتمه زدم اشک میریختم اما  بی صدا .

صدای سامان را می شنیدم که او هم اشک می ریخت .

-          شارونا صدام رو می شنوی

فکر می کردم او هم پشت در چنباتمه زده مثل من و سرش را به همان نقطه که من سرم را چسباندم چسبانده و می گوید :

-          شارونا می خواهی تنهایم بگذاری ؟به هر کس که قبولش داری قسم من و تو جدا از هم نمی توانیم ، شارونا تحملش را نداریم

بی صدا اشک می ریختم و فقط حلقه ام را از دستم بیرون آوردم و از زیر در برایش بیرون فرستادم و همه چیز تمام شد .

-          صدای شکستن بغضش را شنیدم که گفت :

-          خدا حافظ

وقتی صدای در آسانسور را شنیدم بیرون پریدم و نگاهم را به صفحه ی کوچکی دوختم که پایین رفتن آسانسور و دور شدن سریع سامان را نشان می داد نفسم گرفته بود او رفت و رفت و رفت و من همیشه در دعا بودم یک روز خدا را پیدا کند . از دانشگاه انصراف داد و حالا که چهار سال از آن ماجرا می گذرد و من هنوز برای سامان در دعا هستم . مدتی است منتظر جواب خدا هستم اما از خدا صدایی نمی شنوم دلم گرفته .

به نظرم شهادت شارونا هم خوب بود و هم غم انگیزی . اشک از چشمان بیش تر حاضرین جاری شده بود . از خودم پرسیدم که خدا که اینجوری برکتش را به زندگی شارونا ریخته چرا جواب این دعایش هم نمی دهد .

صدای زنگ طلسم سکوت را شکست .  رها از جا بلند شد و گفت :

-          هیچ یادم نبود کسی هست که می خواهد دعای ایمان بخواند حتما ً او است

 رها در را باز کرد و همه با شادی از پسری خوش قیافه  و قد بلند که قیافه ای جدی داشت استقبال کردیم . شارونا مبهوت بود و هنوز اشک می ریخت بعد از پرستش ما همه شاهد اعتراف دعای ایمان برادری که تازه ایمان بودیم اما شارونا عجیب بود . اشک می ریخت و خدا را شکر می کرد . بعد از اینکه چراغ ها روشن شد . آن برادر تازه ایمان با خواهر رها پچ پچی کرد. پس از مدتی خواهر گفت :

-          بچه ها  همه ی شما می دانید که خدا می گوید بین زن و مرد طلاق وجود ندارد و اگر قبل از ایمانتون از کسی جدا شدید باید بهم بر گردید تا من برکت بدم  بهتون و امشب می خوام واستون بگم که خداوند چه برکتی را بهمون نشون داده . اسم این برادرمون سامان هست که اول بنام یک برادر روحانی کنار شارونا ایستاده و دوم به نام شوهر و مرد زندگی به کمک مادر شارونا به اینجا رسیده و خدا را پیدا کرده و می خواد این دفعه با پس دادن حلقه ی شارونا بهش ازش بخواد که دوباره زندگی شان را در نام خداوند شروع کنند و همیشه همراه هم و شونه به شونه ی هم باشند .

همه ذوق زده شده بودند .و دست زدند و خدا را آمین گفتند به خاطر این برگشت به خاطر شروع دوباره ی زندگی شارونا و سامان

خیلی زود ما به عروسی شارونا و امیر دعوت شدیم من اونا رو شونه به شونه ی هم دیدم و حتی در جلسه ی زوج ها هم اونا دو تا همیشه در کنار  هم و شونه به شونه ی هم  بودند و هر وقت که من دیدمشون شونه به شونه ی هم بودند .

 

نوشته شده توسط موژان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 20:52 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar