تبليغاتX
موژان

خیلی وقت هست که چیزی نمی توانم بنویسم . آرامش زیادی دارم اما بدون احساس برای نوشتن . خیلی وقت است که جدایی در خود مردگی را کنار گذاشته ام و به اطرافم نگاه می کنم . دیگر در روز های بارانی به برگ های خشکیده ی روی زمین نگاه نمی کنم که بگویم چقدر غمگین است فریاد خرد شدن زیر گام های تند بلکه به آسمان نگاه می کنم و می گویم چقدر زیباست تواضع آسمان .

گاه گاهی به گذشته ی از دست رفته فکر می کنم و می گویم اگر این کار را کرده بودم اینطور نمی شد یا اگر نکرده بودم حالا وضع خیلی چیز ها بهتر بود ... وای چقدر احمقم من که کردم . شاید ساعت ها به گذشته فکر کردم و آخرش گفتم : خب گور پدر همه چیز مهم خدا است که می گوید گذشته در گذشته در گذشته ... همه چیز عوض شده است من دیگر من گذشته نیستم افکارم هم دیگر افکار گذشته نیست . من یک بار بعد از آن همه کفر گویی به نام خدا تقدیس شده ام و بخشیده دیگر چه اهمیتی دارد آنهایی که در گذشته ام بودند حالا چه می کنند؟ به کجا رسیده اند ؟ به من چه مربوط مهم این است که من نجات یافته ام ............

خیلی وقت است که می خواهم شهادتی برایتان بدهم . شهادتی پر برکت و زیبا از جلال خداوند.............

خیلی وقت بود که از همه چیز خسته شده بودم . دانشجوی سال دوم مهندسی کامپیوتر بودم حجم درس هایم بسیار سنگین بود . خستگی بر تمام وجودم رخنه کرده بود . دیگر زده بودم به دره ی جینبلی از یک دختر نجیب و متین و سر به زیر تبدیل شده بودم به یک دختر بی بند و بار  الکی خوش . دوستان ناباب ، کشیدن سیگار به صورت بسته ای ، خوردن مشروبات الکلی ، طی کردن خیابان های  بی سر و ته تا نصف شب رانندگی خط زدن و .................هر نا کجا ابادی  برایم شده بود جای زندگی

به تنها چیزی که روی نیاورده بودم معاشرت با پسر هایی بود که روزانه می دیدمشان شاید این به خاطر وجود پسری بود که هر روزه جلوی کتاب خانه ی دانشگاه می دیدمش. پسری بود قد بلند و نسبتا ً لاغر با صورت کشیده و پوست گندمی  . چشمان کشیده و صدایی تقریبا ً خشن اما خودش مثل صدایش خشن نبود . وقتی می خندید روی گونه هایش چال می افتاد . وقتی ناراحت بودم با به یاد آوردن چال های روی گونه اش خنده بر لبم می نشست .

مدت ها بود که به او یک احساسی خاص که با بازی نگاه ها شروع شده بود پیدا کرده بودم  بار سنگین نگاهش روی دوشم احساس می کردم و از صدای قدم هایش قلبم به طپش می افتاد و دستانم می لرزید .

همین احساس ها ادامه داشت تا اینکه بلآخره انتظار ها به پایان رسید و یک روز که اصلا ً فکرش را هم نمی کردم شماره تماسش را بهم داد . گفت که از من خوشش می آید می خواهد بیشتر با من آشنا شود و اگر که اخلاق هایمان جور در آمد  مادرش پا پیش می گذارد .

از این نوع حرف زدنش قند در دلم آب شد به طوری که با دمم گردو می شکستم . همان شب با او تماس گرفتم و با صدای نرم لطیف و عشوه گرم گفتم و با صدای محکم و جدی اش گفت . درباره ی خیلی چیز ها حرف زدیم و درخیلی از چیز ها با یکدیگر تفاهم داشتیم .

اما با وجود او و عشقی که به او داشتم هر روز خسته تر از دیروز می شدم . هر روز تکراری تر از دیروز بود . احتیاج به یک نیرو داشتم ، یک انرژی فوق العاده که مرا از جایم بر کند و به جای من کسی دیگر را بگذارد از دانشکده اخطار گرفته بودم که اگر 3 درس دیگرم را مشروط شوم از دانشگاه اخراج هستم . من برای رسیدن  به این رشته خیلی سختی کشیدم و اخراج از دانشگاه برایم خیلی سنگین بود .

اما آنقدر سر گرم مشکلات و سامان بودم که وقتی برای درس خواندن نداشتم تنها راه آرامشم نوشتن شعر و داستان بود و بس . دیگر حتی برای خوابیدن یا بیدار شدن یا راه رفتن هم از قرص های اعصاب و آرامش بخش و خواب آور استفاده می کردم اگر دارو هایم را نمی خوردم بی قرار می شدم دیوانگی به سرم  می آمد .

امیر هم مثل من خسته از زندگی بود او هم مثل من پاهایش از راه رفت توی جاده ی زندگی درد گرفته بود و هر دو معتقد بودیم خدا دروغ است و خدایی وجود ندارد .

آنقدر بهم دلبسته بودیم که دوست داشتیم تمام روز کنار یکدیگر باشیم . برای همین به این توافق رسیدیم که جریان را با خانواده هایمان در جریان بگذاریم و هر دو آمادگی این موضوع را داشتیم که ممکن است هر برخوردی بکنند .

وقتی جریان را به پدر مادرم گفتم منتظر بودم پدر داد و بیداد کند و مادرم سرزنش اما هر دو با آرامش گفتند باید فکر کنیم . فردایش پدرم پرسید:

-          آقا سامان که تو انتخاب کردی چه کاره است ؟

-          بابا سال آخر مهندسی کامپیوتر هست و در حال حاضر کافی نت و گیم نت داره درامدشش خوبه

-          مطمئنی که انتخابت اینه ؟

کمی فکر کردم و گفتم :

-          بهتر میدونیم با عجله مراسم عروسی را برگزار نکنیم اول یه صیغه ی محرمیت ساده جاری بشه که بتونیم راحت با هم بریم و بیام و حرفی پشت سرمون نباشه 

-          خوب به همه چیز فکر کردی با این مرد میتونی از این حال زارت بیای بیرون بابا ؟ میتونی دست از روان پزشک و مشاور برداری ؟

جوابی برای پدرم نداشتم نمی دانستم چه می شود بدون اینکه مطمئن باشم گفتم:

-          بله بابا می تونم

بابا نگاهی به چشمانم کرد و گفت :نه مطمئن نیستی حالا که هر دو همدیگر را دیدید و پسندیدید خانواده ی آقا سامان هم تشریف بیارن آشنا بشویم اگر موافق بودند فعلا ً نامزد باشید و برای رسمیت این رابطه یک حلقه ای رد و بدل بشه تا ببینید با هم می تونید به زیر یک سقف بروید یا نه

سرم را زیر انداختم و گفتم : هر جور شما صلاح بدانید بابا

طولی نکشید که من و سامان نامزدشدیم  آنقدر این عهد و پیمان برایمان مهم بود که در هیچ صورتی حلقه هایمان را فراموش نمی کردیم حلقه هایمان شده بود یک رشته ی ارتباطی محکم که قلب هایمان را به یکدیگر وصل می کرد .

هنوز خسته و افسرده بودم تا اینکه متوجه شدم دیگر از مادرم متنفر نیستم بلکه به من یک نوع انرژی مثبت می داد . یک نوع آرامش و احساس امنیت مادرم هم عوض شده بود دیگر کفر خدا را نمی گفت و از چیز هایی که به او داده بود گلایه نمی کرد  دعا می خواند و نیایش می کرد و روز به روز نام خدا بیشتر بر زبانش می آمد .

یک روز که قرص های آرام بخشم تمام شده  بود و کلافه بودم مادرم گفت :

-          شارونا می خواهی آزاد شوی ؟

-          ماما دیگه دوست ندارم اون قرص های لعنتی رو بخورم اما نمیشه داغونم نمی تونم بخوابم .

-          شارونا بیا بریم جایی که تو را آزاد میکنه یک آرام بخش همیشگی است

در زبانم نه نیامد و با مامانم به خانه ی زنی بسیار مؤمن و با خدا رفتیم . اون زن که رها نام داشت از خدای بزرگ برایم گفت . از جلال و بزرگی اش ، از کمک هایی که به من می کنه، از عشقی که به ما می ورزه حرف هایش دلنشین بود اما برایم غیر قابل قبول هنوز سر حرفم بودم که خدایی وجود ندارد . وقتی خانوم رها دید که من سر حرفم هستم گفت :

-          ببین شارون خانوم تو اگر حرف های من رو باور نداری میتونی امشب امتحان کنی برای اولین بار به زبان خودت یا خدای خودت حرف بزن و ازش بخوا که زندگی ات ، حالت را عوض کنه .

جوابی به حرف هایش ندادم اما به او فکر کردم همین طور به حرف هایش شب موقع خواب نا خودا گاه گفتم : می گن تو خدایی و بزرگی، می گن بزرگی پس خودت را به من نشون بده ، این حالم را عوض کن

آن شب اولین شبی بود که با آرامش تمام بدون قرص های خواب آور خوابیدم . خودم را در مکانی بزرگ  دیدم و مردی روحانی که دست بر پیشانی ام نهاده بود و به زبان خاص برایم دعا می خواند . لباس هایش مانند لباس شاهان بود.

 لباس های ابریشمی قرمز و سفید که در آن طلا و نقره به کار رفته بود و همچنین تاجی از طلا بر سر داشت . صدایش آهنگ عجیبی داشت . مراسمش مانند مراسم تقدیس بود . آن مرد با شکوه پس از اینکه دعایش به پایان رسید انگشت اشاره اش را به روغنی آغشته کرد و بر سرم مالید انگار که روی پیشانی ام یک صلیب کشید .

گفت تو دوباره به خداوند خدای خود ایمان آوردی خداوند تو را به روغن شادی و آرامش مسح خواهد کرد . او وعده دهنده ای امین است .

وقتی که چشمانم را باز کردم تمام زندگی را به رنگی جدید دیدم تمام درخت ها ، آسمان، آدم ها زیبا بودند احساس زنده بودن می کردم .

احساس عاشق بودن و احساس آرامش فکر می کردم تمام مثل خانه تکانی سالانه تکانده شده است زیرا همه چیز نوعی دیگر بود و من دیگر خسته نبودم صبح لبخندی زدم و گفتم : مامان من می خواهم بروم پیش رها ...

مادرم گفت : تو آرام شو هر کار دوست داری بکن

با شوق ذوق پیش می رفتم هر چه بیشتر درباره ی خدا می فهمیدم بیش تر قلبم را به او می سپردم و تسلیمش می شدم . خیلی ها گفتند زود گذر است اما نبود من از آن روز صبح دیگر قرص های اعصابم را نخوردم ، دیگر سیگار نکشیدم و خسته نبودم . حالا خدا انرژی تازه به من داده بود حتی در نوشته هایم هم دیگر اثری از خستگی نبود . از همه چیز راحت شده بودم اما سامان باز هم خدا را قبول نداشت همه ا ش می گفت : یعنی خدایی وجود داره .

قلبم با این حرفش می شکست می گفتم :

-          سامان خدا آرامش هست تو هم باور کن که وجود داره

-          نه اینا همش حرفه ،همش شعاره


ادامه مطلب
نوشته شده توسط موژان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 20:52 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar