بگذار کلمات خود در قلبت جاری شوند
این قلبت است که کلمات را زم زمه می کند
هیچ گاه مغزت را به کار نگیر تا
تا روانویسایت مصرعی جاری کند
چرا که عقل کلامی به زبان دل جاری نخواهد کرد
به یاد داشته باش که عقل ت جان ندارد
این قلبت است که جان می دهد نگذار تشویش معما ها
قفلی بر در خانه ی قلبت شود
سکوت را بهانه ای برای سر دادن آواز نکن
بدان سکوت خود شاعریست ماهر
بدان سکوت تو هزاران حرف است
و هزاران حرفت سکوت
بنگر... تمام کلمات را با چشمانت بخوان....
هرچه تا به حال نوشته ای بخوان.....
به یاد خود آور همه ی اینان
دست خوش سکوتی است که در گمگشتگی ات داشتی
بنگر،هرچه داری از سکوت شبانه ات است
این سکوت بود که کلمات را در مغزت گنجاند
نه مغزت که در سکوت گنجیده است
درک کن، همه ی این سکوت منم
این منم که اول الآخر تو صدایم می کنی
این منم که تا ابدالباقی تو از من در خواست کمک می کنی
باید بدانی که آرامش تو منم ، زندگی تو منم
حتی سکوت تو هم منم
آخرین مصراع هم منم
الف اول و یا آخر
این من منی است که تا ابد می ماند
آن شب مثل همه ی شبا تو این فکر غرق بودم که چقدر خوش بختم چه زندگی زیبایی دارم چقدر عاشقانه امیر علی رو دوست داشتم . محبت اون تمام وجودم رو پر می کرد و غم هام رو می سوزوند . ما عاشق هم بودیم . زندگی خوبی داشتیم یه زندگی 2 نفره ی خوب و عالی تصمیم داشتیم کم کم این زندگی رو بکنیم سه نفره اما فکر می کردیم حالا زود هست من خانه رو تمیز می کردم خرید می کردم و امیر علی می رفت سر کار و شب کنار هم شام می خوردیم و تا دیر وقت با هم از آینده حرف می زدیم از آرزو هامون از اینکه چکار کنیم که زندگیمون بهتر بشه برام مثل یه خواب بود یه رویای شیرین همه چیز خوب بود اونقدر خوب که هیچ وقت فکر بدبختی و تنهایی رو نمی کردم . وقتی روز تولدم امیر علی خانه مان را به نامم کرد باورم نمی شد با خودم گفتم شوهرم فرشته هست اون سالها در کنار من همین جوری می مونه و واسه بچم میشه یه بابای خوب یه همسر خوب . می دونم فکر می کنی که اول زندگیمون بود اما نه اینجوری نبود هر روز که می گذشت آتش عشق من و امیر علی نسبت به هم شعله ور تر می شد . هیچ وقت فکر امروز رو نمی کردم الآن سه سال می گذره من هنوز باورم نمیشه . باورم نمیشه که امیر علی بهترین مرد زندگیم خوشبختی قلبم یه روز برفی به بهانه ی قدم زدن من و ببر بیرون و بهم بگه اگه زندگیمون بپاشه خوشبخت تریم آره تو زمستون یه شب به نظر خوب امیر علی به ظاهر هوس کرد تو اون هوای پاک با هم قدم بزنیم شونه به شونه ی هم راه بریم نفس بکشیم نفس تازه کی می دونست که میخواد حرفایی بزنه که نفس رو تو سینم حبس میکنه . امیر علی گفت می خواد بره خارج پولدار بشه می خواد زندگیش از بهترم بهتر بشه می گفت می خواد بره بمونه بیزنس راه بندازه و اونجا اقامت بگیره بهم گفت که تو دست و پا گیری راه پیشرفتم رو بستی حالم داره از احساساتی بازیات بهم می خوره کارات مثل دوست دختر و پسرای 13 سالن انگار نه انگار 20 خورده ای سالت هست نامردم نیستم مهریت رو تمام کمال ریختم به حسابت، خانه رو هم زدم به نامت که بی سر پناه نباشی تو دختر عاقلی هستی باید زود تر می فهمیدیم ما جلوی پیشرفت هم و می گیریم
صدام بند اومده بود قلبم از طپش ایستاده بود توانایی حرف زدن نداشتم فقط اشکام روی زمین می چکیدن 10 دقیقه بعد دیدم سوئیچ ماشین تو دستم و جای قدم هایی که اشکام و پای مال کرده بود رو برفا . با چشمان گریون برگشتم خونه و هرچی منتظر شدم امیر علی نیومد یادم اومد که اون گفته خداحافظ تا صبح گریه کردم فردا فکر کردم که بهتر به مادر و خواهرات بگم ولی اونا هم لال بودن جوابم رو ندادن امیر علی هیچ وقت خانه نیومد فقط برای آخرین بار تو دادگاه دیدمش معلوم بود داشته گریه می کرده احساسم می گفت امیر علی به خاطر چیزی دیگه قصد جدایی کرده خیلی آسون بدونی که بهش بگم چرا طلاق نامه را امضا کردم به ظاهر یه طلاق توافقی بود اما..... من موندم یه خانه که با چرا و چرا و چرا 3سال زندگی کردم تو شک بودم باورم نمی شد، حق داشتم تو شک باشم . حالا بعد سه سال از شک درومدم اومدم بهت بگم :تو داداشش هستی می تونی بهم بگی چرا؟ ما خوش بخت بودیم چرا ؟چرا رفت ؟ چرا انقدر آسون همه چیز رو خراب کرد ؟ پای زن دیگه ای در میان بود؟
امیر رضا که تا به حال سکوت اختیار کرده بود و در حرف هام غرق شده بود قطره اشکی از چشمانش چکید . نمی دانست چه بگوید . نمی دانست چه جوابی بهم بدهد احساساتم را درک می کرد می دانست حق دارم بدونم به چه دلیل زندگی ام از هم پاشید . تردید را می توانستم به وضوح توی صورتش ببینم چشماش در یک لحظه مصمم شد و با صدایی 2 رگه گفت: حالا می فهمی کی بی انصاف هست تحملش رو داری؟ میتونی تحمل کنی ؟امیر علی بیچاره یه غده تو مغزش داشت دکترا گفتن خوش خیم علاج داره اومد خارج دکترا علاجش کردن اما به قیمت چشماش اون به خاطر خوش بختی تو چون فکر می کرد ممکن هست که بمیره واسه همینم طلاقت داد که نشی یه بیوه بشینی و واسش غصه بخوری فکر می کردی خودت اون رو دوست داری ؟ اون هر شب عکست و می زاره جلوش و صورتت رو لمس می کنه مثل یه بچه گریه می کنه بدونی که فکر کنه تو بی انصاف تو این شرایط سخت تنهاش گذاشتی .
امیر رضا صورتش رو برگردوند تا اشکهاش رو از من پنهان کند حرفهاش مثل چوبی محکم بر سرم کوبیده شده بود از درون احساس تهی بودن می کردم روحم سنگین شده بود بازم شکه شده بودم اما این دفعه سعی می کردم خیلی زود تر از شک بیام بیرون با سر در گمی طول و عرض خانه را وجب می کردم نمی دانستم چه کار کنم . دلم می خواست با او صحبت کنم اما می ترسیدم ببینمش خجالت می کشیدم از مردونگیش خودم رو سرزنش می کردم بابت افکار نادرستم در مورد امیر علی گرمی قطره اشک روی گونه ام حواسم را به حال برگرداند زبانم سنگین شده بود و فقط به با سختی و تردید در یک کلمه چرخید اونم این بود می خوام امیر علی رو ببینم و همین هم کافی بود ظرف 2 ساعت آینده من در برابر امیر علی ایستاده بودم مردی خوش قیافه با عینکی دودی و چند خط که بر پیشانیش از غصه و تنهایی نقش بسته بود وقتی روبه رویش نشستم گفت : داداش چرا ساکتی؟ کجا بودی؟ اتفاقی افتاده؟ ترسی بر وجودم حکم فرما شده بود منتظر امیر رضا بودم که به امیر علی جواب بده اما او در اتاق نبود من بودم و امیر علی هر 2 با هم رو در روی یکدیگر امیر علی وقتی جوابی نشنید خمی به ابرو هاش اورد و گفت:
- پس تو کی هستی رو به روی من نشستی صدای نفست رو می شنوم اشک هایم پیا پی از روی گونه ام می چکید امیر علی با دستاش صورتم رو لمس کرد و گفت تو یه زنی ؟ چقدر قیافتون خانوم آشنان تصویرتون تو ذهنم نمی یاد دارید گریه می کنید چرا؟
بغض سه سا له ام در گلوگاهم شکست و گفتم :
- تو من و فراموش کردی ؟
قطره ای اشک بر روی گونه های امیر علی ظاهر شد چند دقیقه ای هر دو گریه کردیم سپس امیر علی اشکام و پاک کرد و گفت:
- چرا داری گریه می کنی مگه من مردم ؟ بس کن از گریت دلم می گیره چرا اینجا اومدی؟ مگه من نگفتم برو دنبال زندگیت؟ تو این سه سال مگه واسه ی خودت زندگی نساختی
امیر علی با عصایش زمین را لمس می کرد و با دستش بازوی مرا گرفته بود و مرا به طرف در اتاق هدایتم می کرد
- داری بیرونم می کنی این دفعه تو بخوای من تنهات نمی زارم بیا بریم خانه ی خودمون پیش خودم
- نه مگه من نمی گم برو دنبال کارو زندگیت حرف یه روز و دو روز نیست حرف یه عمر زندگی هست می فهمی آسون نیست برو زندگیت رو بکن منم دارم زندگیم و می کنم به من می گن کور ولی انگار تو کوری و نمی بینی من چشم ندارم زندگیم تو سیاهی تو که نور رو با چشمات می بینی برو دنبال زندگیت
- نمی خوام
- مگه دل بخواهی تو بخوای من نمی خوام
امیر علی بلآخره من و کرد بیرون . یه هفته ی تمام پا فشاری کردم اما حرف امیر علی یکی بود برو دنبال زندگیت وقتی دید مرغ من یه پا داره با داداشش رفت فرانسه و من دیگه هیچ خبری ازش نشنیدم و تا امروز که زنده ام ازدواج نکردم و با خاطرات و عکس های امیر علی زندگی کردم و خودم رو سر زنش می کنم که تنهاش گذاشتم . زندگی من یک معما بود که من هیچ وقت نتونستم این معما را حل کنم افسوس .

