تبليغاتX
موژان

در حالی که پیمان از خنده به نفس نفس افتاده بود با لحن شوخش  گفت :

-          وای که گلوم خشکید ای سرورم که زدی رو دست شمر چایی بیارم

من هم که نیز خود به اندازه ی پیمان خندیده بودم گلوم را صاف کردم و گفتم:

-          لازم نکرده تو خراب کاری می کنی کد بانو خودم می رم بیارم اما یه ذره دیگه صبر کنی امیر و آیدا با عسل شوهرشم میان یه باری واسه همه چایی می ریزم تو یه کم دیگه حرف بزن

-          هیلدا خانوم بنده زبونم شده چوب دیگه تعریفم نمی یاد چی بگم ؟ می خوای ................

مثل همیشه مشغول مسخره بازی ناز کردن و نق زدن بود . همیشه  با نق زدنش زبان من و می بست و مرا مجبور می کر د که با چشمانی شعله ور از عشق به او نگاه کنم و در گذشته غرق شوم . همه افکارم را جعبه به جعبه در اتاقک های کوچک مغزم تفکیک می کنم و به  مطالعه ی یک به یکشان می پردازم پیمان را دیدم ، پیمان رفت و..........................

صدای زنگ مرا از افکار دوست داشتنی ام جدا کرد و من به آشپز خانه رفتم و چند لیوان کوچک  روی اپن گذاشتم و منتظر چایی ساز شدم پیمانم نیز جلوی در ایستاد و منتظر عسل و آرش شد تا بالا بیایند منم که دیدم چایی ساز تا پنج دقیقه ی دیگر طول می کشد  دستم را در دست پیمان حلقه کردم و اماده ی خوش آمد گویی شدم . فقط  نگاهی به صورت زیبای پیمان انداختم و چون پاهایم خسته شده بود به او تکه دادم  مثل همیشه شعله ی عشقم سوزنده تر از قبل شد شعله ای که می دانستم هیچ وقت خاکستر نمی شود .

-          خسته شدی

-          نه فقط یه ذره کف پام درد می کنه

-          هیلدا؟

-          بله ؟

-          بهتر نیست بری به عسل کمک کنی بیاد بالا؟ سختشه یه ذره، درسته که کم پله داریم اما اون سختشه

-          چرا اصلا حواسم نبود

دستم را از بازو ی پیمان جدا کردم و خودم را به سرعت به پاگرد ی رساندم که عسل در حال خستگی در کردن بود . پس از سلام کردن او را آرام در آغوش گرفتم و با خنده گفتم:

-          چیه دختر عمو جون به نفس نفس افتادی تنبل شدی ؟

عسل در حالی که لبخند می زد گفت:

-          برو  بابا تنبلی دیگه چیه خسته شدم

-          این تازه اولش دختر فکر کنم بچت پسر باشه

-          چطور مگه زشت شدم؟

-          نه خوشکل شدی آرش کو ؟

-          داره ماشین و پارک میکنه ، تبریک

-          ممنون رسیدیم دیگه . پیمان بدو بیا کیف عسل و از من بگیر

 پیمان از چار چوب در روی پله ی اولی آمد و به شوخی گفت:

-          سلام مادر آینده

-          سلام نگو تو رو خدا غصم می گیره وقتی  یادم می یاد باید  بچه داری کنم

-          چرا دروغ می گی تو که بچه داری نمی کنی آرش بچه داری می کنه

-          هااااااااا  یادم نبود یادم اوردی

-          آرش کو؟

-          داره میاد

عسل از در وارد شد و پشت سرش آرش پس از اینکه عسل را بر راحت ترین مبل نشاندم به آشپز خانه رفتم تا چایی بریزم پیمان هم کمک من شیرینی هایی را که  عسل به مناسبت سا لگرد ازدواجمان آورده بود در پیرکس چید و به حال برد منم چایی ها را بردم و نامزد میلاد از دوستان جدیدمان را به او معرفی  کردم و با هم مشغول تعریف و بگو بخند شدیم طولی نکشید که آیدین و امیر از دوستان دیگرمان هم به جمعمان افزوده شدند و وقتی عسل و پریسا و آیدین با هم مشغول حرف زدن شدند من به آشپز خانه رفتم و مشغول تدارک شام شدم سرم گرم بود که دیدم آیدین و عسل و پریسا ( نامزد میلاد ) با شوهرشون و پیمان وارد آشپز خانه شدند با یه کیک که دو شمع به نشانه ی سال های ازدواجمان بود پیمان من و به زور پشت میز نشاند و کیک آبی و سفید که رنگ مورد علاقه ی من بود را جلوی رویم گذاشت با یه پاکت که توش یه سند و یه سوئیچ بود نمی دانستم چی بگم با سر در گمی به قیافه ی اونایی که می دونستن چه خبره نگاه کردم پیمان در حالی که خوش حالی در چهره اش فریاد می زد گفت:

-          این کیک از طرفه بچه هاست اینم سند یه خونه ویلایی تو ارم با سوئیچ زانتیا من که کمری دارم دوست ندارم زنم پشت پرشیا بشینه و اما در مور اینکه گله ای ریختیم تو آشپز خونه فکر کردم تو حوزه ی خدمتت غافل گیرت کنم بهتر ه 

نمی دونستم چی بگم از حرفش خندم گرفته بود . در حالی که از خوشحالی گریه می کردم خودم را در آغوش پیمان جا دادم و گفتم :

-          پیمان شرمندم کردی من که وقت نکردم واسه تو چیزی بخرم

-          دشمنت شرمنده خانومم تو می خوای به من کادو بدی یه بار دیگه تعریف کن با هم چه جوری عروسی کردیم

سپس  رو به پریسا گفت :

-          اینا می دونن شما خبر ندارین از هفت خان رستم ردم کرد

با بی رغبتی گفتم:

-          ولی یعنی آخه چی بگم

پیمان که دست چپش دور شانه های من بود محکم مرا به پهلویش فشرد و ملتماسانه گفت:

-          خواهش

دلم نیومد به دل مهربانش نه بگم پس شروع کردم  

-          خوب  موقعی که  من پیمان و دیدم16 سالم بیشتر نبود اما بیشتر درک می کردم و می فهمیدم مشکلاتمونم کم نبود و همین منو افسرده و ساکت کرد بود . خوب به یاد دارم با بزرگ تر از خودمون گشته بودیم و هر کاری اونا می کردن ما هم می کردیم  آزادی هم داشتیم  در واقع من پدر نداشتم اونام مادراشون  پایمون بودن  با اینکه بچه بودیم هنوز اما بیرون می رفتیم   همیشه من و عسل و چند تا دیگه از دوستامون با هم بودیم که با دوست ها شون می شدیم یه اکیپه بزرگ از چند تا دختر و چند تا پسر اما فرق می کردیم همیشه همه چیزو  بازی می گرفتیم اونا  نسبت به همه چیز بی تفاوت بودند اما من نه  خیلی چیزا عصبیم می کرد و دوست نداشتم کسی به شخصیتم توهین کنه ظاهرا شاد بودم اما از درون غمگین شکسته و سرد از هر کس که از محبت حرف می زد متنفر بودم مسخرش می کردم  همیشه داغون بودم اما به هیچ کس نمی گفتم در نتیجه گاهی مثل گاو وحشی می شدم دیوونه می شدم خودکشی می کردم جدی یا شوخی شو نمی فهمیدم فقط می دونستم اسمش خودکشی هست تا اینکه پیمان رو دیدم و زندگیم عوض شد یادم نیست چی شد که باهاش دوست شدم فقط یادم موقعی دوست شدم که اون داغون بود مثل کسی که تو مرداب گیر کرده باشه و احتیاج به کمک داشته باشه خوب منم کمکش کردم و از مرداب کشیدمش بیرون اما اون ممنون من شده بود . هیچی براش مهم نبود نه سن نه زندگی هیچی دوسم داشت و دوسم داشت اما من از دوستداشتن می ترسیدم و احساس خطر می کردم باهاش دعوا می کردم بد می کردم هر کاری کردم که بدون اینکه دلش بشکنه بره این دوستی مسخره رو خودش بهم بزنه اما نشد که نشد تا اینکه مامان بزرگم که از جونم بیشتر دوسش داشتم رفت که رفت  من موندم  با  یه غم بزرگ دیگه هیچ کس و دوست نداشتم خندیدنم دوست نداشتم از خوشحالی متنفر بودم و خوشحالی رو حق خودم نمی دونستم از هر چیز ی که معنای زندگی بود متنفر بودم و حالم اززندگی بهم می خورد نه غذا می خوردم نه موها مو شونه می کردم نه چراغ اتاقم و روشن می کردم نه در اتاق و باز می کردم نه مرتبش می کردم خودم و حبس کرده بودم تو یه اتاق بهم ریخته ی تاریک با یه شیشه آب مونده که هر وقت تشنم شد آب بخورم . حال هیچ کاری رو نداشتم فقط به پنجره ی بزرگ روبه روم خیره می شدم و فکر می کردم . به تلفن هیچ کسم جواب نمی دادم موبایلم رو داد ه بودم دست عسل یک هفته همینجوری گذشت تا اینکه ..............................

نگاهی به چهره ی دیگران کردم همه با حوصله به حرفام گوش می دادن و خاطرات اون روزا رو ورق می زدند همه به جز پریسا که اون روزا نبود و می خواست بقیش و بدونه و گرما اشک و رو گونه هام حس می کردم روزای سختی بود ، خیلی سخت  گفتن در مورد اون روزا به اندازه ی خودش سخت بود برام و گریه نمی گذاشت حرفم رو ادامه بدم عسل ادامه داد ؛

با هیلدا بزرگ شده بودم همیشه  باهاش بودم و می دونستم چه اخلاقی داره و دیر یا زود یه بلایی سر خودش میاره از همین رو از جلو در اتاقش بلند نمی شدم تا اینکه روز هفته مامان بزرگش  مامانش اینا خونه نبودن منم تو حال دشتم کتاب می خوندم دیدم یه چیزی شکست هر چی در زدم جیغ زدم هیچ جوابی نیومد آخرش شیشه پنجره رو شکوندم و خودم رو رسوندم تو اتاق هیلدا دیدم هر دو رگش و زده لیوان شکونده با خوردش رگش و زده بود هیچی به فکرم نرسید زنگ زدم پیمان که خونشون نزدیک بود پیمان اومد هیلدا رو رسوندیم بیمارستان من زنگ زدم خاله ی هیلدا تا اونم اومد هیلدا رو بردن تو اتاق عمل عقربه ها سه ساعت چرخیدن تا دکتر اومد و گفت خطر از سر گذرونده هو جای نگرانی نیست .

عسل بعد از اینکه اشکاشو پاک کرد با خنده گفت :

-          دکتر . همین و گفت پیمان تق افتاد کف راهرو غش کرد دکتره گفت ؛ این چه کارشه داداششه هر کیشه بگید یکی بیاد حالا این و جمع کنه

و همه زدند زیر خنده پیمانم هم می خندید و هم می گریست پریسا هم که سعی می کرد جلو خنده اش را بگیرد با شگفتی گفت:

-          پیمان واقعا غش کردی ؟

-          آره احساس کردم اگه نخوابم می میرم

و دوباره همه خندیدند پریسا هم کمی خندید و سپس با لحن آرامش گفت :

-     میشه بقیشم بگید ؟

منم که حالا آرام تر شده بودم ادامه دادم :

-          رو نبود سنگ پای قزوین بود چون با مامانم هم سلام علیک داشت همه فکر می کردن این دادشم همراه بیمار فقط عمو ها و دایی هام که بودند این نبود اما انگا ر که باد بهش خبر می داد پنچ دقیقه تا ده دقیقه بعدش آقا پیمان ظاهر می شد . تو این چند روزه  بهش عادت کرده بودم می دونستم دارم بهش وا بسته میشم تا آخر روزی که داشتم مرخص می شدم گفتم : پیمان فردا عصر جای همیشگی یعنی غروب همون ساعت همیشگی بین پنج تا هفت منتظرتم باید باهات حرف بزنم . خلاصه اون روز اعصابم خورد بود داشتم یه کاتر و الکی باز بسته می کردم و با پیمانم مشغول بحث بودم تا اینکه اعصابم خورد شد و بهش گفتم: تا حالا هیچی ازت نخواستم اما حالا می خوام دست از سرم بر داری بزاری زندگی مو بکنم ولم کن بابا همین رو گفتم کاتر تو دستم باز شد و انگشت شسم رو برید پیمانم به زور من و نشوند تو ماشین و رفت الکل و این چیزا خرید دستم و بست بدم با اینکه ناراحتی داشت تو صداش داد می زد هی گفت و هی من خندیدم تا اینکه رسیدیم دم در خونه ی ما وقتی خواستم پیاده شم پیمان گفت: هر روز جای همیشگی و ساعت همیشگی منتظرتم هیچی نتونستم بگم پیاده شدم و رفتم گذشت و گذشت اول بی خیال بودم و با شروع مهر و باز شدن مدرسه ها سرم گرم بود اما باز گهگاهی فکر پیمان ولم نمی کرد و یه نیروی عجیب مجبورم می کرد بیشتر بهش به کاراش حرفاش فکر کنم تا اینکه یه سال گذشت و تو سال تحویل درست یه دقیقه بعد از اینکه سال نو شد آرش بهم زنگ زد و گفت می گن تو سال نو آدما عوض میشن می خواستم ببینم تو عوض نشدی یه سال پیمان  منتظرته و بدون اینکه صبر کنه من چیزی بگم گوشی رو قطع کرد. یک هفته فکر اینکه عصرش برم یا نه مثل خوره افتاده بود به جونم تا اینکه بلآخره ساعت پنج رفتم منتظر بودم پیمان اونجا باشه اما نبود ربع گذشت نیومد ، نیم گذ شت نیومد، تا ساعت هفت ربع کم منتظر موندم اما نیومد تازه فهمیدم پیمان و دوست دارم و بد کردم هم به خودم هم به پیمان حساب کردم و آسه آسه با چشمان گریون اومدم پایین بیرونم بارون داشت میومد اومدم زیره بارون سرم گرفتم بالا و به خدا گفتم اگه پیمان برگرده همیشه باهاش می مونم ای خدا ،خدایی که  تا حالا دستم و اینجوری واست دراز نکردم تا حالا یه بارم صدات نکردم بدم قبول گناه  کردم قبول اما مگه نمی گن تو بزرگی بخشنده ای هر کی پشیمون بشه و بگه توبه می گی باشه قبول حالا پشیمونم می گم توبه همون موقعه یه صدا آشنا بهم گفت : برگشتی ؟ می دونستم . زیره بارون سرما نخوری اولش فکر کردم خوابم می ترسیدم چشامو باز کنم بلآخره چشمام و باز کردم پیمان و دیدم که آرش زیر بغلش و گرفته تو این یه سال مریض بوده همش دیرم که کرده بود بخاطر این بوده که رفته بوده دکتر یعنی به زور برده بودنش دکتر بعد از این ماجرا ها یک سال من و پیمان با هم بودیم فکر کردم تمومی نداره دیگه. تو این یک سال من و پیمان یک بارم دعوامون نشد تا اینکه یه روز پیمان با قیافه ی ناراحت همچین عبوس بهم خبر داد که می خواد بره اتریش درس بخونه سه شبانه روز گریه کردم که نرو ولی باید می رفت خیلی حالم بد بود اونم حالش بهتر از من نبود هفته ی بعدش رفت و این بار من بودم که گفتم هر روز جای همیشگی همون ساعت منتظرت بودم اون رفت اتریش درس بخونه و منم ایران درس خوندم هفت سال من منتظر پیمان بودم هر خواستگاری هم که میومد به یه بهونه رد می کردم تا اینکه لیسانس پرستاریم و گرفتم طرحمم تموم شد و تو بیمارستان شروع به کار کردم یه روز مامانم بهم گفت : هیلدا دیگه هیچ بهونه ای نداری که نذاری خواستگار پاشو از در بزاره  تو هفت سالم صبر کردی دیدی که نیومد برو دنبال زندگیت دیدم حق با مامان اون شب تا صبح گریه کردم و با خودم فحش دادم که خاک بر سرت خودت رو دادی دست عشق و عاشقی عالم بچگی خلاصه بلآخره از مامان پرسیدم که کیه و چه کارست مامان گفت : چشم پزشکه زندگیش و درآمدشم بد نیست قرار پنج شنبه بیان

-            روز پنج شنبه به زور مامان و عسل آماده شدم و مهمونا که اومدم یه ده دقیقه ای صبر کردم بعد رفتم چایی بردم دوماد و که دیدم شاخ در اوردم آقا پیمان شده بود دکتر با ورم نمی شد بله رو گفتم به هزار بلا گرفتار شدم

نگاهی به همه انداختم اونا هم مثل من گریه کرده بودند . پریسا هم که گریه کرده بود با خنده گفت :

-          نگاه میلاد یاد بگیر

میلاد که لبخند موذیانه ای می زد گفت :

-          پیمان بریم از بیرون شام بگیریم غذا هیلدا جز غاله شد

من که تازه یادم به غذا افتاد برگشتم و دیدم حق با میلاد ه  سریع شعله ی زیر غذا را خاموش کردم با شوخی گفتم:

-          خدا بگم چی کارت کنه؟ آخه چه وقت تعریف بود راست گفتم به هزار بلا گرفتار شدم

پیمانم که داشت با بقیه می خندید گفت :

-          دعوا نکن حالا میریم شام می گیریم

تا آخر شب گفتیم وخندیدیم بعد از اینکه همه رفتن پیمان کمک من خانه رو جمع و جور کرد وقتی که داشتیم ظرف می شستیم با خنده گفت :

یادت هست موقعی که دوم دبیرستان بودی شور دماغت و می زدی امشب نیگا کردم فهمیدم شور بی جا می زدی دماغت اصلا بزرگ نبود

و بلند بلند خندید منم خندیدم و در میان خنده هام گفتم :

-   دیوونه با همین دیوونه بازیاهات منو کردی زن زندگیت

پیمان قیافه ی جدی به خود گرفت و گفت از این به بعد هم زن زندگیم می مونی

و آرام آرام از من فاصله گرفت تا کامل از آشپز خانه بیرون رفت و ادامه داد:

-  می خوام بهت قول بدم اگه تو زود تر از من مردی تا هفتت صبر کنم بعد زن بگیرم

و در حالی که می خندید با دو وارد اتاق خواب شد منم که جا خورده بودم خندیدم و به اتاق خواب رفتم و تمام شب رو خدا رو شکر کردم که پیمان برگشت و من همیشه پیشش موندم   

 

 

نوشته شده توسط موژان در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 3:25 | لینک ثابت |
بیایید در سپید زندگی کنیم

بیایید با سپید زنده باشیم

باسپید جان بگیریم

و در سپید بمیریم

حتی اگر سهم ما از تمام زیستن سیاهی باشد.

نوشته شده توسط موژان در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 8:28 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar