تبليغاتX
موژان

همانطور که گفتم تمام مردم شهر کاخت به جنگ پرداختن و آنقدر درگیر جنگ بر سر قدرت شدند که یادشان رفت شهر کاخت با اتحاد هر چهار تایی آن ها آباد و زنده بود . آه حیف که هیچ کس کاخت را به یاد نداشت بر سر قدرت آتش کینه و نفرت برافروخته شده بود و ذره ذره کاخت را با تمام زیباییش سوزاند . چشمه ها و درخت ها خشکیدند و حیوانات و پرندگان مردند آسمان دیگر پاک صاف نبود ،دیگر باران نمی بارید و دیگر جادویی نبود که از شهر محافظت کند . نوروامید مرد و سیاهی و تباهی بر کاخت فرمانروایی کرد . قتل و کشتار افزایش یافت و برده داری و برده گیری و زور گویی رواج یافت . ساکنان کاخت دیگر افراد خوب و نیکو نبودند هر کسی می توانست  در کاخت باشد . در شهر کاخت نه تنها از ورود انسان های پلید جلو گیری نشد بلکه نیرو ها و جادوی سیاه هم به آن شهر رویایی راه یافت . دیگر کاخت رویا نبود کابوس بود وقتی بالتیمورها ،آمی ها ،فلاوبا ها و زامبی ها به آن راه یافته بودند و در آن سکونت می کردند . زمان گذشت و گذشت و یکی از زامبی ها به نام مانتیکر قد علم کرد و با استفاده از نیرو ها ی سیاه ماهاوک ها و آنگلوکئین ها ،ابراکوئین ها و ماراکوئیز ها را از قدرت بر کنار کرد نیروهایشان را گرفت و به سیاهی تبدیل کرد و این چنین شد که همه زیبایی ها در کاخت مردند و زشتی و ظلمت زنده گشت . مانتیکر آنقدر قدرت مند شده بود که هیچ کس قادر نبود او را در مبارزه شکست دهد او طرفدارانی داشت که همه از سیاهی بودند و هر آنچه سفیدی بود را می کشتند . آری سفیدی مرد و مانتیکر فرمان روای شهر سیاه کاخت شد.

نوشته شده توسط موژان در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 23:33 | لینک ثابت |

به یاد دارم که برایتان از شهر

کاخت و چهار قبیله اش گفتم. همچنین گفتم که هر کدام صاحب قدرتی خاص بودند اما وقتی با هم متحد می شدند دارای قدرتی خارق العاده ای به نام ایمپروس می شدند و از این رو آنها را ایمپروس می خواندن . سالها به خوبی سپری شد و ایمپروس ها روز به روز قوی تر و قوی تر می شدند جوری که حتی کودکانشان هم نیز  از این قدرت برخوردار می گشتند. این وضع سالهای زیادی ادامه داشت تا اینکه روزی ابراکوئین ها که خود را قدرتمند می دانستند مدعی شدند که چون از همه قدرتمند تر هستند شهر کاخت و تمام قدرت های درونش ازان آنهاست و آنها در شهر کاخت حق پادشاهی دارند.طولی نکشید که سخن ابراکوئین ها به گوش ماهاوک ها ،آنگلوکوئین ها

و ماراکوئین ها رسید و باعث شد که خشم آنها بر انگیخته شود. پس به این صورت شد که اتحاد این چهار قبیله بر هم خورد و هر یک  برای خود حرفی می زدند ابراکویین ها می گفتند نور و گرمای ما باعث زیبایی کاخت و پر رونق بودن آن شهر شده پس کاخت ازآن ماست ،ماراکوئین ها می گفتند غذای حیوانات و پر رونق بودن مزارع مردم همه از برکت قدرت آنهاست و اگر آنها نبودند مزارعی هم برای کشاورزی وجود نداشت پس کاخت ازان آنهاست ،ماهاوک ها می گفتند آبادی کاخت از دریا ها و چشمه ها ی آنهاست پس اگر آنها نبودند کاخت هم نبود پس کاخت ازان آنهاست ،آنگلوکوئین ها هم برای خود سخنی می گفتند آنها نیز عقیده داشتند سر سبزی و طراوت کاخت از جنگل های آنهاست همچنین غذا ها خانه های مردم کاخت از برکت آنهاست پس کاخت از آن آنهاست. بله کاخت مال همه ی آنها بود ولی هر یک اعتقاد داشت کاخت فقط مال یکی از آنهاست . چیزی نگذشت که جنگ در گرفت و چهار قبیله با هم به جنگ پرداختند و به قتل و کشت و کشتار پرداختند بدون اینکه یادشان باشد قدرتی به نام ایمپروس دارند .تنها افرادی که هنوز ایمپروس  یادشان بود و هنوز خود را یک ایمپروس می دانستند کودکان بودند که انها هم به تدریج با بزرگ تر شدند ایمپروس را فراموش می کردند .آری جنگ کودکان را هم نیز به صحنه فرا می خواند

ادامه دارد......

نوشته شده توسط موژان در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 23:25 | لینک ثابت |

آیا تا به حال به جادوی اتحاد،همبستگی و از خود گذشتگی اعتقاد داشته اید؟

اگر ندارید بگذارید برایتان داستانی از افسانه ی نسک کاخت از شهر کاخت بگویم در این نسک روایت شده  این شهر آنقدر زیبا و پر برکت است که فقط افراد نکو در آن زندگی می کنند. این شهر دارای باغ های سر سبز و دشت های وسیع است و هر جا که قدم می گذاری چشمه ای خروشان است و اگر آرزویی کنی به سه شماره رسیده آرزویت براورده می شود.در نسک دیگری آمده است آنهایی که در این شهر سکونت می کنند کسانی هستند که به وسیله ی خدایان دعوت شده اند و اگر کسی خود بخواهد به این شهر آید باید از هفت کوه ،هفت جنگل،هفت دشت،هفت دریا هفت چشمه،هفت رود،هفت دریاچه و بگذرد تا به صومعه ی حقیقت رسد او باید نیکو و صبور و سخت کوش باشد تا بتواند از دروازه ی صومعه بگذرد پس از گذشت از دروازه از پلکان رویا بالا رود و از هفت آسمان بگذر تا به شهر کاخت رسد . مردم کاخت خوشبخت بودند چرا که قدرتی داشتند که ماه و خورشید و فلک  گوش به دستور آنها بود و  این تا زمانی امکان پذیر بود که چهار قبیله ی ماهاوک،ماراکوئیز،آگلونکوئین وابراکوئین با یکدیگر اتحاد داشته باشند . اتحاد این چهاز قبیله قدرتی واحد به وجود می آورد که نام آن ایمپروس بود از همینه روبه مردم کاخت می گفتند ایمپروس .

این چهار قبیله هر کدام قدرتی داشتند . در نسک آمده است ماهاوک ها دریا ها و اقیانوس ها و تمام موجوداتش را در اختیار داشتند و ماراکوئیز ها صاحب سحرا ها و موجوداتش بودند ، آگلونکوئین ها نیز صاحب جنگل ها و حیوانات درونش بودن و ابراکوئین ها صاحب آسمان بودند با تمام اجزای آن از ما ه و خورشید گرفته تا تمام ستارگان کهکشان ها و سیاره و سیارک ها و...و....و....و...و هر چه خالق هستی واحد در آسمان و زمین آفرید آنها صاحب بود و از قدرتش بهره مند می شدند و وقتی با یکدیگر اتحاد می بستند در برگیرنده ی قدرتی می شدند به نام ایمپریوس و عمر جاودان .

ادامه دارد....

نوشته شده توسط موژان در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 11:45 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar