در دلم غوغایی بود. مانند مرغ سر کنده به خود می پیچیدم گویا اتفاق بدی در راه بود. با وجود گرمی هوای بدن من همچون تکه یخی بود. حال روز خوبی نداشتم با گریه لباس ها را یکی یکی تا می کردم و درون چمدان می گذشتم . مادرم هم متوجه این تغییر من شده بود . برای همین دستی به شانه ام گذاشت و اشاره کرد نگذارم مستانه از دلم خبر دار شود که تلاشم هم بیهوده بود . درون فرودگاه وقتی خلبان ها باید و مهماندارها آماده برای پر واز می شدند حسی به من گفت ، مستانه صمیمی ترین کسی که در زندگی ام می شناختم برای همیشه می رود و اگر درست باشد مقصر اصلی منم من مادر را راضی کردم تا بگذارد مستانه برود . من مادررا راضی کردم که بگذارد مستانه پرواز کند او می خواست پرواز کند پرواز
افسانه سرش را بر زانو هایش گذاشت و در حالی که زیر لب زمزمه می کرد پرواز کند پرواز اشک ریخت ده دقیقه ی تمام اشک ریخت تا کمی آرام شد و ادامه داد:
.شنیده بودم از ایران به نیویورک چندین ساعت راه است و حدود چند روز مستانه به ایران باز نمی گردد با دلی پر از آشوب مستانه را در آغوش کشیدم او واقعا زیبا بود آنقدر زیبا که خورشید و ماه و فلک و کهکشان ها به او حسادت می کردند لبخند تلخی زدم و به شوخی گفتم:
- خدا به داد شوهرت برسد چگونه می تواند این گونه وضع را تحمل کند زندگی ات از هم می پاشد خانوم
مانند همیشه خنده ی نمکی کرد و گفت:
- زندگی و عشق من آسمان است و دریای پایین پایم کاش می توانستم واسه ی همیشه بر سطح دریا های وسیع پرواز کنم
این حرفش را که شنیدم آتشی به جانم افتاد محکم در آغوشش کشیدم و گفتم:
- خواهر بزرگه زود برگرد من خیلی چیز ها را از تو یاد بگیرم
و بدون که متوجه کسی باشم گریستم مستانه هم مانند کودکی ها مرا از آغوشش گرفت و پس از چند لحظه ی کوتاه ما را از خود جدا کرد و با یک دستش چانه ام را بالا گرفت و با دست دیگر اشک هایم را پاک کرد و با لبخند شیرینی که بر لب داشت گفت:
- من همیشه و همه جا با تو هستم چون تو در قلب منی و تو همیشه و همه جا با منی چون در قلب منی
همین جمله اش آتشی در دلم روشن کرد تا قلبم کمی گرم گردد مستانه رفت مثل همیشه نبود شاد تر از همیشه ،زیبا تر از قبل انگار دنیا را به او داده بودند داشت می رفت که پرواز کند .بعد از اون لحظه سه روز بیشتر طول نکشید روز اول سخت بود روز دوم آرام شدیم و روز سوم زمانی که فکر می کردیم دو روز دیگه مستانه قشنگم باز می گردد . روزی که هوا آفتابی بود وهمه چیز به نظر رو به راه می رسید .تلفن فریاد زد که دل خودتان را خوش نکنید مستانه برای همیشه بر فراز دریا ها پرواز می کند. این موضوع زمانی روشن شد که گریه ی مادرم همراه با جیغ و فریاد بلند شد مادرم حالت جنون بهش دست داده بود وقتی که تلفن را برداشتم فهمیدم که مصیبتی بر سرمان نازل شده است . مادرم حالش بد شد یک روز در بیمارستان بود روز دوم صدام کرد و گفت من بدون مستانه ام هیچم بدون دختر قشنگم هیچم اقیانوس بزرگ است و تاریک دخترم از تاریکی میترسه برو اونجا برو تنهاش نذار و مرد بعد از خاکسپاری مادر راهی اینجا شدم . در راه فکر می کردم شاید جنازه اش پیدا شود شاید استخوان هایش پیدا بشه یا شایدم زنده مانده باشه با شنا خودش را به اینجا رسانده ولی هر دری زدم نه جنازه اش پیدا شد نه استخوانش نه وسایلش نه ........ هیچی .... هی .... چی
افسانه به هق هق افتاده بود او می دانست خواهرش برای همیشه رفته . رفته پیش پدرش و مادر هم رفته نزد آن دو برای همیشه ای کاش منم می توانستم حرف بزنم ای کاش منم می توانستم فریاد بزنم منم خواهر قشنگم زیبایم که می خواست درس بخواند را از دست داده بودم . دیگر تحمل این بار را نداشتم گذاشتم اشک هایم جاری شود .افسانه در حالی که گریه می کرد گفت:
الآن خیلی وقت است که فکر می کنم چرا خواهر من چرا مستانه ی زیبای من چرا او هم باید مثل پدر باشد.او می خواست پرواز کنم چرا حالا برای پرواز خیلی زود بود. خیلی زود و دوباره های های گریه کرد او بلند بلند گریه می کرد گویی چیزی بر دلش چنگ می زد. و هق هق کنان گردن بندی گردنش در آورد گردن بند برایم آشنا بود در حالی که فکر می کردم مشابه آن را کجا دیده ام او را دعوت کردم کنار ساحل بنشینیم تقریبا نزدیک چادر های حلال اهمر بود . او هم دعوتم را قبول کرد بعد از کمی مکث گفتم:
- ببخشید افسانه خانوم من احساس می کنم گردند بند شما را یعنی مشابه آن را دارم
تردیدی به جانم افتاد کاش نگفته بودم چشمان قرمزش را باز تر کرد و گفت :
- آیا شما داریدش این گردنبند به جز آن که در گردن مستانه بود مشابه دیکری ندارد و خدای من او پایین سرد اون گردند بند را باید به آب باز گردانید آن گردن بند تنها چیزی بود مستانه ام را گرم می کرد او را آرام می کرد
او در حالی که گردن بند خودش را به قلبش می فشر با گریه گفت :
صدای مستانه ام را می شنوم به من احتیاج دارد مستانه ام تنهاست خیلی تنهاست خواهش می کنم آن گردن بند را به من بدهید
در حالی که نگران جنونی که ناشی از غم و غصه ی و فشار بیش از اندازه ی آن بودم با عجله به سمت چادر هایی که در آن اطراق می کردیم رفتم و گردند بند را بر داشتم و قتی به محلی افسانه نشسته بود صدای بلند شنیدم که فریاد می زد:
- مستانه گریه نکن نترس تاریکی ترسی ندارد آمادم عزیزم گردن بند را گم کردی ؟ اشکالی ندارد من دارم میام . گریه نکن
دوان دوان که نزدیک دریا رفتم فقط شبهی دیدم که میان موج ها گم شد و رفت و تنها چیزی که گذاشت بود گردن بند خودش بود . الآن سال هاست که افسانه همچون افسانه ای در ذهنم باقی مانده الآن سالهاست که صورت افسانه را در خواب می بینم زیبا زیبا و زیبا تر درست 20 سال است که من با یاد افسانه ازدواج کردم و زندگی می کنم افسانه مانند عسلم خواهر زیبایم بود دریا هر دو را به طرف خود خواند هر دو را در آغوش خود نگاه داشت .بعد از آن سقوط که تمام سر نشینانش مرده بودند بسیاری از خانواده ها این موضوع را به دست فراموشی و خاموشی دادند خیلی ها مثل من با آن زندگی کردند و خیلی ها دچار افسردگی و دیوانگی و جنون شدند . اتفاق تلخی بود . 20 سال است خواب افسانه را می بینم و منتظرم منم به طرف او بروم . حالا باید چند کار نا تمام را تمام کنم امشب راهی آن دهکده ای هستم که هواپیما در آن سقوط کرده بود باید هر دو گردن بند را به آب بسپارم و بعد از آن این دفتر را به آتش بکشم و خاکسترش را به دست باد دهم تا یاد خاطرات من و افسانه ی افسانه برای همیشه پرواز کند .شاید منم به زودی نزد افسانه و عسل رفتم
1 ماه از مرگ سامان می گذرد و من هنوز در سوگ او به سر می برم . سامان عمر کوتاهی داشت اما حرفهای زیادی را در دفتر خاطرتش که از 23 سالگی آن را نوشته بود بر جای گذاشته است این حرف ها را خود او برایم زد انگار مطلع بود که خواهد مرد آه هیچ وقت صدایش یادم نخواهد رفت با طراوت تر از همیشه بود امروز دفتر را باز کردم و کمی از آن را خواندم . اول آن را با به نام لطیف عشق آغاز کرده بود و بعد از آن در باره ی آشنایی خودش و من گفته بود و همچنین خاطرات دیگر اما زیبا ترین آنها از اواسط دفتر شروع شد که نوشته بود:
آرام به صورت اشک آلودش خیره شده بودم و در دلم خدا خدا می کردم بتوانم در برابر عشق پاک او دوام بیاورم دروغ را به او بقبولونم و حقیقت را تا ابد از او پنهان کنم . او گریه کنان با صدایی گرفته فریاد زد:
- هی سامان با تو ام بگو سعید کجاست ؟خواهش می کنم بگو؟ من عاشق اونم می فهمی؟ سامان بگو سعید کجاست ما قرار بود آخر این ماه با یکدیگر عقد کنیم پس چی شد؟ اون کجاست ؟ آیا دختر دیگه ای رو دوست داره؟ مهم نیست فقط خودش بگه میرم کنار اصلا از زندگیش میرم بیرمن خوب شد؟ فقط بگو اون کجاست؟
سرم را بالا گرفتم و با چهره ای سرد و بی روح به چهره ی برافروخته ی نگین خیره شدم و گفتم:
- اون نمی تونه خودش باهات صحبت کنه اما من بهت می گم تو نه نفهمی و نه خنگ تو خیلی هم باهوش و قاطعی پس بزار بیراه نرم و اصل مطلب را برایت روشن کنم سامان نمی خواست این حرفها را بهت بزنه اما خودت نزاشتی انقدر به این در و اون در زدی که مجبور شد منو بفرسته منم....
- سامان بی راهه نرو اصل مطلب
- اصل مطلب؟ تحمل شنیدنش رو داری؟
- آره
لحظه ای چشمانم محو چشمان خاکستری رنگش شد و نگاهم بر نگاهش گره خورد آب دهانم را قورت دادم دلم می خواست بگویم غلط کردم به سعید قول دادم خواهش می کنم اشک هایت را پاک کن راستش را می گویم سرم را برگرداندم و به بازی بچه ها نگریستم و دوباره صدانگین در گوشم پیچید که با دهنی خشک و نگاهی بی جان خیره بر من گفت:
- سعید خواهش می کنم هر چی رو فراموش می کنم این دو چیز را فراموش نکن قول بده
آن روز سعید دو چیز بسیار سخت را از من خواست یکی اینکه خواهرش بهار را خوشبخت کنم و دیگر اینکه حقیقت را هیچ وقت به نگین نگویم و من نتوانستم که به او نه بگویم .
سرم را برگرداندم و با لهنی بدتر از بد به او گفتم:
- سعید نمی خواهد با تو ازدواج کند به سه دلیل یکی اینکه کی میگه تو دختر نجیبی هستی تو این چند هفته ای که تو مسافرت بودی سعید چیز هایی از تو شنیده که تو می ترسیدی بشنوه نه؟دوم اینکه اخلاق تو و سعید اصلا به هم نمی خوره سوم اینکه سعید عاشق دختری شده که از هر لحاظ از تو سر تره پس تو باید سعید رو فراموش کنی اگه دوسش داری سعید بی تو خشبخت تره
پس از اینکه حرفهایم به پایان رسید احساس کردم حرف هایم را مانند خنجری در قلبش فرو کردم . او لحظه ای مات و مبهوت ماند و بعد فریاد زد:
- نه دروغ می گی سعید این حرفا رو نزده تو داری دروغ می گی
- برای چی من باید بهت دروغ بگم تو.........
حرفم تمام نشده بود که نگین با تمام قدرت کف دستش را بر صورتم کوباند و در حالی که از خشم می لرزید گفت:
- زدم تو گوشت که بری بزنی تو گوشه سعید و بهش بگی اون نگین نانجیب اون نگین پست فراموشت نمی کنه تا آخر عمرش انقدر نفرینت میکنه که وقتی مردی تنت تو قبر بلرزه
این حرف را که زد صبر و تحملم را از دست دادم و نتوانستم بر خود مسلط شوم حتی قولی را که داده بودم نیز شکستم و فریاد زدم :
- چطور دلت میاد این حرف رو بزنی وقتی اون روی تخت بیمارستان افتاده و هر لحظه ممکن است بمیرد
- چی؟
- آره باید بگی چی وقتی از هیچ چی خبر نداری
- از چی خبر ندارم ؟
- از اینکه سعید تو بیمارستان بستری هست ، از اینکه برای خوشبخت تر شدن تو برای اینکه راحت تر زندگی کنی درد دلشکستنت و رنج برای آخرین بار ندیدنت را به جون خرید و به تو دروغ گفت چون می دونست داره می میره نمی خواست زندگیت تو عزاداری واسه اون تباه بشه
گرما ی اشک را بر گونه هایم احساس می کردم در حالی که نگین اشک می ریخت گفت:
- براچی داره می میره؟
- سرطان خون
- کدام بیمارستان؟
- نمازی
- کدام بخش؟
- بخش بیماران مبتلا به سرطان
- می توانم ازت خواهش کنم من و به اونج ببری
- آره سوار شو
نیم ساعت بعد ما در بیمارستان بودیم نگین آنقدر التماس کرد تا بلآخره توانست سعید را از نزدیک ببیند وقتی نگین پس از یک ماه دوری دست سعید را در دست گرفت با لهنی که انگار درده دیرینه ی وجودش تسکین یافته بود گفت :
- دلت اومد ؟ دلت اومد؟ چطوری می خواستی عشقمون فراموشم بشه ؟ چطور دلت اومد؟ نگفتی یه موقعه بی خودی نفرینت کنم ؟ چطور می خواستی؟ عشق ما مقدس تر این حرفا هست
وقتی نگین با دستان گرمش دست سعید را در دست گرفته بود و اشک می ریخت سعید چشمانش را باز کرد سری تکان داد و گفت:
- تو نباید می فهمیدی سپس نفس عمیقی کشید و جان به جان آفرین داد
وقتی روح از جسم سعید جدا می شد نگین دیوانه وار فریاد می زد:
- نه من خداحافظی نکردم ، من معذرت خواهی نکردم نباید من و تنها بزاری من بی تو هیچم بی تو پوچم تو رو خدا نه
آن روز بهار و چند پرستار دیگر بسیج شدند تا توانستند نگین را از سعید جدا کنند وقتی سعید را بردند و آن دو از یکدیگر جدا شدند نگین دیگر با کسی حرف نزد یعنی حرفی نداشت تا اینکه روز تشییع جنازه پس از اینکه سعید را در گور گذاشتند او هم لبانش سیاه شد و در همان جا و همان زمان بر طاووت سعید آرامید اکنون دو سال از مرگ سعید و نگین می گذرد و من مرگ دختر 22 ساله و ناراحتی بهترین دوستم در لحظه مرگ را گناه خود می دانم و هنوز که هنوزه بار سنگینی را بر دوش می کشم وقتی که این جمله را به پایان رساندم بر گه خالی در آخر دفتر مانده بود اشک هایم را پاک کردم و در خود گفتم:
سامان چرا؟ چرا انقدر در خود مرده بودی هیچ کس نمی دانست حتی من!
دوباره دفتر را باز کردم این بار خودکاری آبی رنگ در دست داشتم می خواستم با او شریک باشم پس از قول او نوشتم:
اگر من نتوانستم دروغ را از نگین پنهان کنم اما توانستم در دو سالی که با بهار زندگی کردم برای او همسری دلخواه باشم و همچنین توانستم او را خوشبخت کنم بهتر از آن سر انجام منم در یکی از شب های پر برکت قدر سبک بال به آسمان پرواز کردم
آیدا راست میگه کی پدر و مادر دوست آدمن؟ مامان من که دوستش
کامپیوترش هست و عشق وتمام زندگیش هم هورسا خانوم هست هر
روزم با من سر ال و بل دعوا می کنه یعنی دعوامون میشه . نه میذاره
خونه دوستام برم نه میزاره بیرون برم از دست مامانم به ستوه اومدم
کاش مدرسه ها باز بود یا می تونستم تعطیلات تابستون رو تو یه
پانسیون خصوصی بگذرونم . از دست مامان و هورسا جونش![]()
به آن کسی که می رود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...

