در امتداد یک کوچه
سر در گم یک صدا
بی صبرانه به انتظار یک گم شده
خسته از یک زندگی
بی صدا مردن بی صدا موندن
چرخش هزاران واژه دورا دور یک سر
خستگی کلمات تکراری
خستگی چندبن سال
چشمان سرخ از یک گریه
گاهی دوست داره بخوابه ولی کا بوس کابوس یک صدا باز بینی یه ما جرا یه جدایی یه تنهایی به انتظار یک لحظه هزاران هزار واژه هزاران کلمه ویک جمله بی تو هرگز بی تو که رفتی هرگز بی تو زندگی هرگز و با همین هر گز و هرگزو هرگزا یه نوشته یه نوشته ی نا تموم یه جاده ی بی امتداد که نمی دونه این هرگزا رو به کجا برسونه یه باور دروغ . یه مر گ یه آدم که به ته زندگی رسیده نا امید به این هر گز ا بازم می نویسه هرگز بلکه هر گزا ش به ته خط برسه اما به هیچ جا نمیرسه به هیچ کجا .انقدر می نویسه هر گز تا جوهر خود نویسش تموم میشه و خود نویسش رو میندازه به اعماق مرده یه سطل . خسته از هرگز با خودش فکر می کنه با خودش می گه اون رفت ومن سالی هست که می نویسم بی تو هرگز درست من چندین سال و چندین ماه چندین روز چندین ساعت و چندین ثانیه هست که می نویسم بی تو هرگز فردا سا ل میشه 85 و من هنوز می خوام بنویسم هرگز دیگه چقدر بنویسم هرگز باید نو شم با ید زندگی کنم نفس بکشم شاید باز اومد باز دیدمش. از جا بلند شد خونه رو تمیز کرد سفره هفت سین رو پهن کرد وهفتا سین تو ش گذشت گرفت خوبید سا عت هاخوبید وبعد از مدتی از خوا ب بیدار شد لباس نو پوشید نفسه راحتی کشید آخه این تنها خواب بی کابوسی بود که اون توست درونش خاطرات شب عروسیشو مرور کنه بدون دیدن روز خدا حافظی . سر سفره هفت سین نشست قرآن باز کر د و گوش داد یا مقلب القلوب ولبصاریا مدبرالیل والنهار... سال تحویل شد آروم به خودش گفت بدبختی هات تموم شد سالت مبارک باد بعد مایوس سرشو انداخت پایین و گفت کاش بود خدا یا یعنی الآن کجاست تو فکرو خیال بود که زنگ خورد زینگ زینگ یهو دلش ریخت با خودش گفت: یعنی اومد با دلهره رفت درو باز کنه ولی او نبود خانوم محمدی بود
- سلام خانوم محمدی عیدتون مبارک
- سلام خانوم حق بینش عید شما هم مبارک برات سمنو اوردم
- قربونه دستتون بفرمایید تو
- نه متشکر می خوایم با علی بریم خونه ی مامانم ایشالا سر فرصت خدمت می رسیم با اجازه
- خواهش می کنم شما صاحب اجازه هستید
در رو بست با خودش گفت اون که نمیاد پس برای چی منتظرش هستی اون رفته سالهاست که رفته دوباره صدای زنگ اومد چون باور داشت که اون نیست آروم آروم وبا یه لیوان چایی رفت دم در درو باز کرد دلش هری ریخت اشک از چشماش سرازیر شد همون بود با همون چهره چشما ی مشکی و موهای مشکی فقط چند نخ از مو هاش سفید شده بود دو باره اون لحظه ی جدایی همون لحظه ای که رفت جنگ رو به یاد اورد زد تو گوشش با بغض به صورتی که جای سیلیش مونده بود نگاه کرد و بدون دلیل گفت: خوش اومدی تا کی می خوای دم در بمونی اومد تو ازش پرسید کجا بودی این همه سال میدونی چند سال از رفتنت می گذره رفتی جنگ فکر کردم شهید شدی .یه چند تا آدم اومدن گفتن: که تو رفتی برای همیشه از پیش من تو رفتی . هه می دونستم دروغ میگن ، اشتباهی گرفته بودن
آروم بی صدا نشست بود و به حر فای اون گوش می داد از تنهاییش براش گفت از شبهای گریه اینکه سرطان گرفته بود ولی آخرای بهمن حا لش خوب شده بود بعد گفت تو چی کار کردی بی صدا نشست و بعد از 1 ساعتی گفت :مریم ما ما من باید برم گفت : چرا گریش گرفت افتاد به پای محمد و تا می تونست گریه کرد و التماس می کرد و بعد محمد بغلش کرد محمد هم گریه می کرد مریم گریه نکن مریم بازم میام دیگه عصبانی شده بو د مریم ما مردیم
یه لحظه سکوت بر همه جا سا کن شد
- محمد منم مردم
- آره
- تو هم همین طور
- آره
- پس چه جوری خانوم محمدی برای من سمنو اورد
- مریم یادت نیست پار سال خانواد ی محمدی تو یه حادثه ی رانندگی تو جاده چالوس کشته شدن
- محمد دیگه کسی منو تو رو از هم جدا نمی کنه
- نه
خندید دیگه هیچ غصه ای نداشت آروم سر شو گذاشت رو شونه ی محمد و آروم خوابید خیلی آروم و با خودش گفت دیگه تا ابد با محمد هستم برای جاودان.
نه اشتباه نکنید این موجود کارکتر گالوم در ارباب حلقه ها نیست این موجود نحبف اسمش هور سا خانومه که به جای اجناس مرغوب ژاپنی برای ما مرض از ژاپن آورده یک بیماری به نام کاوازاکی و خدایی نزدیک بود بمیره روش نشد البته فقط ما رو کشت و خودش زنده موند بودنش درده سره اما نبودنش فاجعه خدا رو شکر که زنده ست اول خدا بعد مامان که دو روزه تمام هر دقیقه قطره قطره سرم ها رو شمرده از دقیقه ای دو تا تا دقیقه ای هشت تا خدا وکیلی خیلی سخته و خیلی تحمل می خواد.

به نام او که این شاخه گل را تقدیمش می کنم.
سلام مهربانم. سلام خورشید زندگانی ام به تو تقدیم می کنم یک شاخه گل رز.
تقدیم به تو که به من شیر دادی ، از جان ودل گذشتی تا چون سرو قد بکشم وبه این جا برسم.
غمخوارم بودی و در باریک راه تاریک زندگی چون شمعی سوختی تا به من نور دهی تا راهم را بیابم .
به من عشق ورزیدی وبا قلبی پاک مرا عاشق ساختی به من راه ورسم عاشق شدن و قول و قراره عاشق بودن را یاد دادی.
یادم دادی عاشق آسمان باشم تا آسمان عاشقم باشد .
به من یاد دادی که با قلمم ننویسم بلکه با قلبم بنویسم واین تنها راز موفقیتم بود.
ای مادرم تو تنها دوست با وفایم بودی ،هستی و خواهی بود.
ای مادرم ای تنها فرشته ی قلب تنهایم تو مرا بزرگ کردی و وبا اشکهایت مرا سیراب کردی وحال این منم منم که باید همراهت ،غمخوارت ویارت باشم
ای فرشته ی آسمانها ای بانوی تمامی بهشت ها یک شاخه گل رز به رنگ خونی که در رگهایم جاریست به تو تقدیم می کنم ای زیبا تر از گلم.
باران می بارد . باران رحمت می بارد . باران عاشقانه همچون اسبی تند رو بر زمین می تازد. باران همچون اشک ها ی یک مادر می بارد و برق به این قطرات اشک جلا می دهد. رعد مانند شیری وحشی و درنده بر سر اشکهای معصوم می غرد ومن از دور می نگرم می نگرم که چگونه کودکانه به این چشم انداز نگاه می کنند . من عاشق هایی می بینم که چگونه زیر باران قدم می زنند و به یکدیگر می گویند: وای نگاه کن چه رمانتیک، ودیگری می گوید :قسم به این قطرات آب که همیشه با تو باشم ولی افسوس افسوس که همه ی این قسمها دروغی بیش نیست همیشه وقتی یک ملکه ی زیبا رو، به این قسمها دل خوش می کنه و...و میگه :
- تنهات نمی زارم تا ابد تو هم قول میدی تنهام نذاری ؟
ولی من می دانم می دانم که هیچ قولی این میان نیست جز دروغ .گاهی وقت ها فرشته ها یی هستن که به این قول ها و فا دار می مونن اما اما اونایی که دلشون دسته باده واسه همیشه روحشون رو به دست باد می سپرند و رهسپار جاده ی عشق می شوند بدون این که عاشق باشن ولی به ته ،ته که می رسن به ته خط به ته جاده که می رسند می گن:
-مگه تو به من قول ندادی؟ مگه قسم به قطرات بارو ن نخوردی که تا ابد تنهام نذاری؟ کو؟ کو اون همه قول و قرار؟ کو اون همه احساس؟کو اون قلب عاشق؟
اینجاست که از خواب قشنگ خر گوشی بیدار میشن و می بینند این ته خطه و همه اش دروغ بوده همه ی همش دروغ بوده و همین جا زیر بارون می گن کاش هرگز باران نمی بارید.
اگر برای زمین هم بگویم از دل تنگ،
اشک می ریزد امشب....
اگر برای سنگ هم بگویم از دل تنگ،
می شکند دل سنگش امشب...
اگر برای مداد های رنگی بگویم از دل تنگ،
در برابر رویم رنگ می بازند امشب...
اگر بگویم قصه ی غصه هایم،
شهرزاد قصه گو اشک می ریزد امشب...
اگر بگویم برای دل سیاه شب از غصه هایم
می شکند دل شب امشب...
اگر بخوانم ترانه هایی از غصه و غم،
صدای جیر جیرک هم می میرد امشب...
اگر بگویم از زندگی ازروزگار از بازندگی،
اگر بگویم از بی فردایی و در خود مردگی،
اگر بگویم از تکه نان خشکیده و از آب گلآلود،
اگر بگویم از راز شب از آسمان کبود،
اگر بگویم تا سپیده این همه حرف،
اگر بگویم از این همه غصه این همه درد،
اگر بگویم از سرمای تن از گرمای اشک،
همه لحظه های زیبا و همه عشق همه می میرند امشب...
پس چه بهتر که سخن پایان آرام امشب...
غصه هایم را در دلم پنهان نمایم امشب...
همه این دلتنگی ها را پایان آرم امشب...
شاید تا قبل از سپیده خواب شیرین خدایی را بر چشم آرم امشب.....
خانه، خانه به نظر شما چیست؟به نظر شما به کجا می گن خانه؟ به نظر من خانه پناهگاهیست گرم آرام. خانه جایی هست که درونش احساس آرامش کنی. خانه به جایی می گن که تو بدونی بعد از مدرسه کار بیرون یا هرجای دیگه یکی یا کسانی هست منتظرت باشن . خونه جا یی که تو آدمای توشو دوست داری بهتر بگم عاشقشونی ،عاشقتن. اولین احساساتتو نسبت بهش داری. توش بزرگ میشی، نفس میکشی، دعوات میشه، قهر میکنی، آشتی می کنی ،درس می خونی عاشق میشی فارغ میشی مریض میشی. خونه جایی که اگه غصه بخوری یکی هست غمخوارت باشه . اگه مریض باشی یکی هست تیمارت کنه . اگه به راهنمایی نیاز داشته باشی یکی هست با هات حرف بزنه. خونه سر پناهته . خونه سنگرته . خونه اولین کلمه هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا به نظر شما به کجا می گن خانه خونه؟؟؟؟؟
اومدن یه چیزه رفتن یه چیزدیگه
ولی اونی که مهمه موندنه
ادمها همیشه شهامت موندن ندارن
میرن چون می ترسن از تنهایی از عشق از انتقاد
میرن چون اعتقادی به موندن ندارن میرن چون باید برن
میرن چون رفتن جزیی از وجودشونه، میرن مبادا احساسشون پابندشون کنه شاید برای همین بود که نموندی، پرکشیدی ،رفتی،بی من!!!!
از یکی گفتم حیف اومد از اون یکی نگم.
تو خونی که در رگهایم می جوشد تو قلبی که در سینه ام میتپد تو آرام جانی وقتی به آرامش میاندیشم توهمچون معمای تثلیث مسیحی معمای من زندگی و مرگ معمای عشق و عاشق و معشوق معمای مادر و کودک و مادر و من بنده نا سپاسم تو شادی بعد غصه ای تو بهار پس از زمستانی تو دلگرمی در نهایت دلسردی هستی ومن یک ترس ناشناسم من ازخدایی که مرا آفرید میترسم از آغاز ما مهر میترسم از کلمات نا مفهوم گنگ می ترسم من از جنگ می ترسم از پارکهای خالی و از تابهایی که دست هیچ پدری تکانش نمیدهد ای فرشته پاک دلت را شکستم قلبت را فشردم نا آرامت کردم اما تو هنوز مهربانی ای آرام بخش دلم مرا ببخش تا خدا هم بخندد من تو را در سیاه چال دلم زندانی میکنم من تو را در درد و ملال رها میکنم و باز هم با غلطهای همیشگی برایت حافظ می خوانم
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی کنج خانقاهت بس
دیشب حرفات آروم کرد به نظر میاد بالاخره فهمیدی بزرگ شدم تا اونجا که می تونم مشکلاتتو درک می کنم سرو صدا نمی کنم تا سردردت خوب شه بیدار شدی این پستو بخون دوست دارم مرسی بخاطر تحمل همهء مشکلاتی که من هیچی ازش نمی دونستم
دیگر خسته شدم همه می گویندگیلانه ....گیلانه بد بخت آخر چه گناهی کرده ؟گویا همه ی ده گیلانه بی چاره را به صورت خری می بینند که مهربانه به همه لبخند
می زند وهم زمان بلند بلند عرعر می کند وخبر می کند بیایید بیایید گیلانه خریست که با ر همه رو می کشد؛اگر مادر نباشد گیلانه خر فداکار باید غذا ی پدر راکیلومتر ها آن طرف تر به جنگل های انبوه سوزنی برگ ببرد، مواظب 4 خواهروبرادر قدو نیم قد باشد ، پایشان را بشوید ، غذا را محیا کند،
به خانه ی عمه رقیه برود و با صغرا سر کله بزند خانه ی خاله را تمیز کند به صغرا درشستن ظرفهاکمک کند .
ودر آخر چند تومانی پول برای خانواده ی فقیرش بگیرد تا لا اقل بتوانند شب را با شکمی نیمه سیر بخوابد ای کاش گیلانه زبان حرف زدن داشت تا می توانست فریاد بزند من خر نیستم منم می خواهم زندگی کنم ای خداچرا چرا مرا را میان13 بچه ی قدو و نیم قد آفریدی؟ چرا مرا نمی کشی
تا از شر این همه درد و خستگی خلاص شوم ؟
-رضا من چه طوری جیگر گوشه ی بی زبونم رو بفرستم شهر کلفتی اون فقط13 سالشه؟
-مرضیه ما مجبوریم این بچه ی مایه سرشکستگیه لاله نمی خوام تو ده مسخره خاص وعام بشم !
-و..........ولی او...اون دا...داره خرج خودشو در م.......میاره در می یاره ب...بچم صبح تا شب مثل خ......خر تو ده می گرده حمالی مردم رو می کنه تا پول در بیاره نه.......نه نمی زارم بچم از دست بره نمی ذارم ببریش
-ولی
-و............ولی نداره همین که گفتم تما م دیگه بحث نمی کنیم ؟
دوم تیر
ما مان و بابا دشب خیلی زود ساکت شدند گیلانه بسته زبان رو سر اینا اضافی کرده امشب
باید بره شهر اون که چیزی برای از دست دادن نداره پس چرا دلش اینهمه تنگه؟
گیلانه به هیچ چیزفکر نمی کرد فقط گریه می کرد هق هق گریه می کرد . نمی دانست چرا فقط می دانست امشب ساعت 12 خواهد رفت و انتظار 12 را می کشید
-3 ساعت دیگه 2 ساعت دیگه 1 ساعت دیگه سه ربع ساعت دیگه نیم ساعت دیگه ربع ساعت دیگه ده دقیقه ی دیگه پنچ ددقیقه ی دیگه دنگ دنگ حا لا موقشه
گیلانه فرز و چابک از پنچره به بیرون پرید وبه سوی بلندترین تپه حرکت کرد می دویید می دویید شمارش نفس ها هه هه هه هه هه
وبلآخره رسید به بلند ترین نقطه که به خوده خوده آسمون نزدیک بود به خوده خوده خداااااااا رفت با لا و فریاد زد :
-خداااااااااااااااااااااااا حرف زدن چه راحت بود زبان در دهانش دیگر سنگینی نمی کرد خداااااااااااا تو خدای منی مگه نه؟پس کجایی کووووووووووووو پس کجایییییییییییییییییی خدا می خوامت با هام حرف بزننننننننننننننن منم بندتم چرا ازم رو برگردوندی ؟؟؟ آرهههههههه من لالم ولی چرا تنها ؟چرا تنها؟ چرازخمی ؟ چرا؟ چرا؟
واز خدا جواب رسید :
-من تو را تنها آفریدم چون پاک ترینی ، من تورا لال آفریدم تا پاک بمونی. من تو را جوری آفریدم که هر روز به آدما کمک کنی .من تو را صبور آفریدم تا به صبر عادت کنی !! بگو از چی ناراحتی ها ؟
چی فکر می کنی؟؟ چی؟؟ سقوط می خوای؟؟ می خوای از این جا بپری؟؟؟
فقط بگو اگه بپرم می بخشی
اخه خیلی خستم
خیلی تنهام
-آره می بخشم
- سلام
صبح روز بعد دیگر هیچ کس نگفت گیلانه هیچ کس از گیلانه چیزی نخواست
فقط همه وایستاده بودند و به لبخندی که هرگز روی لبان گیلانه ندیده بودند خیره خیره نگاه می کردند لبخندی که خیلی حرفها برای گفتن داشت. انگار همه لال شده بودند.
آرزوهایم آبیست
وخوابهایم سبز است
گریه هایم سیاهیست و
غمهایم بنفش .
شادی هایم صورتیست
احساساتم قرمز است.
زندگی ام هفت رنگ است
خدایم همه رنگیست
مادرم سفید است با روبان مشکی .
دوستانم بی رنگند
چه کنم که مدرسه مان هم همین رنگیست
نقاشی ها یم همه رنگ وبی رنگند
نوشته هایم هم زرد دند .
فکر هایم خاکستریست و
حرف هایم قهوه ایست.
روزگارم رنگا رنگ است
هرچه کنی زندگی مثل مداد رنگی ست
راستی حال روز امروز شما چه رنگیست؟
دست هایم سیمانیست و
قلبم سنگیست.
جاده ام بی امتداد است و
اطرافم بسته .
سرنوشتم خوا بست و
درونم مرگ .
من چه هستم ؟
جز سنگ
زندگی ام چه هست ؟
جز مرگ .
قصه هایم چه هست ؟
جز غم .
بومهایم چه هست ؟
جز فریاد .
آرزو هایم چه هستند جزسرآب!!!!!!
تقدیم به تمام زنهای ایرانی به امید پایان فصل سرد
تپش قلبش در اسارت لحظه هاست
اشکهایش پراکنده تر از باران
ان زن را میگویم که فروغ را دق داده بسکه تکرار میکند و این منم زنی تنها در استانه فصلی سرد
می خواهد اسمان باشد اسمانی که ارزوی پرواز داردپرواز در اسمان راه
راه خودش که زرد و ابیست.گلدان خانه اش ارزوی اب دارد خانه اش
در گیر جنگ است جنگ با اتش زندگیش اتش است خودش هم اتش است
که گر میگیرد ومیسوزد تا وقت نماز که خاکستر میشود و می پاشد به
صورت خدا .و حلوا میپزد و فاتحه می خواند برای همه مرده ها جز
خودش انگار فراموش کرده که خودش هم مرده
.
ان زن گریه میکند و اشک میریزد برای دختری که ارزوی حیاط
دارد.حیف که ان زن دیگر فرشته نیست. ان زن خواب است در خواب
راه میرود در خواب نماز میخواند در خواب غذا می پزد در خواب بچه
بدنیا می اورد . در خواب عاشق میشود در خواب میمیرد. ان زن عاشق
است عاشق مردی که یک روز در نبودن غرق شد و ان زن هنوز هم در
نبودن انتظار بودنش را می کشد
