دیگر من نیز مثل گل های مصنوعی پژمرده ی گلدانم
من نیز مانند رنگ های روی بوم هستم
مثل همان بوم هایی که سال هاست دارند خاک می خورند و
گل های نقش بسته روی بوم پژمرده شده
من نیز مثل کتاب شعر فروغ هستم که زیر باران مانده بود
حالا او هم نیز مچاله شده.
من دیگر مانند آن مجسمه ای هستم که گوشه ی اتاقم مانده و خاک می خورد
حالا او نیز شکسته
حالا من نیز پژمرده ام ، مچاله ام ، شکسته ام
خرد تر از آن مجسمه
مچاله تر از آن کتاب
پژمرده تر از آن گل ها
من مثل همه هستم و مثل خودم نیستم
من دیگر من نیستم
تولدی دیگر آغاز شد .....
باز هم برگشتیم سر خانه ی اول
عیدتون مبارک .
همان در ابتدا نزد خدا بود .
همه چیز به واسطه ی او آفریده شد
و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت
در او حیات بود و حیات نور انسان بود
و نور در تاریکی می درخشیدو تاریکی آن را نیافت .
چقدر سخت است ....
چقدر سخت است از عشق گفتن
چه سنگین است .....
چه سنگین است از عاشق نوشتن
انگار این کلمات سفالی امشب با من لج کرده اند. هیچ کدام قصد نوشتن هیچ شعری را ندارند . حتی نمی خواهند دیگر از احوال کسی حرفی بزنند . هر چه می گویم: از عاشقی بنویسید که معشوقش مرده . می گویند: غم انگیز است در خود می شکنیم و در اشک هایمان غرق می شویم . می گویم : چه عیب دارد اشک ریختن که گناه نیست. می گویند: نه نه نه نمی شود ما خود عهد بسته ایم دیگر اشک نریزیم . می گویم: باشد از اشک ها ننویسید . اصلاً نمی خواهم این را بنویسید بیایید از روزگار خوش عاشق و معشوقی بنویسیم . می گویند : نه نه نه مگر نمی دانی که عاشقی دیگر پوچ است از آن نوشتن تکراری . ما عهد کرده ایم تکرار ننویسیم .
می گویم خوب باشد این هم قبول بیایید سرگذشت زنی را بنویسیم . می گویند: نه نه نه مگر نمی دانی آن زن سر گذشتش بی پایان است .
می گویم :خیلی خوب باشد بیایید بیت شعری بنویسیم . می گویند : نه نه نه مگر نمی دانی شعر هایی که تو می خوانی و ما می نویسیم بی وزنند و ما عهد کرده ایم شعر بی وزن ننویسیم .
نگاهی بهشان انداختم و گفتم :نه نه نه نمی خواهید بنویسید نه از دل باخته و نه از دل داده . نه نه نه نمی خواهید بنویسید نه از عاشق و نه از معشوق. نه نه نه نمی توانید بنویسید . آه ...... روزگار چه پیچ و خم هایی که ندارد؟ چه درد عظیمی در قلبم دارم و نه می توانم از کسی بگویم و نه می توانم به کسی بگویم آخر این کلمات با من لج کرده اند و زبان قلب من همین کلمات است . چند وقتی است که کار ما شده به کلمات زل زدن و مأیوس تر از قبل گفت و گو را با آن ها قطع کردن .
امشب گفتم مات ماندن بین 33حروف دیگر بس است . امشب حرفم را به کرسی می نشانم اما هر چه گفتم و گفتند دیدم راست است . مأیوس نشدم از خود پرسیدم دیگر من عاشق حروف نیستم یا آنها از سر انگشتان من دلکنده اند؟ دیدم نه آنها هنوز عاشقند و این منم که.........
ای داد می گویند هر چه صغیر تر باشی عاشق تری اما من می خواستم تمام عمرم عاشق باشم نشد
من من من و من و من ومن ومن
ای داد که این منم که به عهدی که با این کلمات پرجنب و جوش بسته ام وفا نکردم آنها وفادار تر از این منند. خواستند از عشق بنویسند گفتم : نه نه نه عشق پوچ است و تکراریست از چیزی دیگر بنویسید . گفتند باشد و عهد کردند که دیگر این را ننویسند تا من از آنها نرنجم. خواستند از غم بنویسند گفتم : نه نه نه من خود غمگینم و شما می خواهید غمگین ترم کنید؟مگر نمی دانید من ماه هاست که اشک ریختن را بر خود حرام کره ام . گفتند: باشد عهد می بندیم ما هم دیگر از غم ننویسیم . خواستند از سر گذشت زنی داستانی بنویسند گفتم: نه نه نه چرا این را می نویسید؟ سر گذشت این زن پایانی ندارد داستان که بی پایان نمی شود .می شود؟
گفتند: نه ما دیگر نمی نویسیم تو دل کندی از این همه داستان .
گفتم : رهایم بگذارید دستان من دیگر توان نوشتن شما را ندارد شما هم مثل قلم و دفترچه خاطراتم هستید که تمام شد و آن را به ته آشغالدانی انداختم و هر چه نوشته بود سوزاندم .
شما هم عمرتان تا حد زنگ نگارش بود وقتی تمام شد دفترم را بستم و آن را به خاموشی کتاب خانه فرستادم . من دیگر آن نیستم اما شماُ شما هنوز همانید .من چیزی جدید تر چیزی فرا تر می خواهم شاید مناجات . شاید اشعار لورکا .
شاید از معجزه اما دیدم هر چه معجزه بود نوشتم . مناجات هم که نوشتم .
دیگر چیست که بنویسم چند روایت که........ من اصلاً نمی دانم روایت چیست . چه دردناک است مرگ یک عزیز . عزیز نه جگر گوشه . من جگر گوشه هایم مردند . گویی من نیز تا اطلاع ثانوی مرده ام .
خدایا تقیدر من این است که تنها هم صحبتم تو باشی ؟ من همیشه فکر می کردم وقتی عاشق بشم قلبم تند میزنه ، دستام می لرزه و اشک تو چشمام حلقه می خوره . بغض می کنم و می گم نه نمیشه عشق باشه . ولی تو تو زود تر از هر کس دیگه اومدی تو زندگی من . وقتی تو رو دیدم قلبمو نوازش کردی بغضی که از اشتباه تو گلوم مونده بود و برداشتی . خنجری رو که تو قلبم فرو رفته بود درآوردی گفتی وقتش عاشق باشی .
اما من اما من از خجالت اون محبتت اون بخشش و فروتنیت فرار کردم و پشت یه دیوار به بزرگی همون خجالتم قایم شدم
ولی تو ولی تو بازم من و پیدا کردی . تو بازم اومدی دنبالم و بهم گفتی که عشق تو زندگی من باید باشه .
گفتم و خدایا عاشق شدن ضرر داره . گفتم خدایا میگن عشق آدما رو داغون می کنه . گفتم خدایا میگن عشق خجالت داره . اما تو گفتی که از عاشق شدن نترس اون با من
حالا ای خدایا می فهمم که عاشق و وابسته ی وجودت هستم می فهمم که اصلاً من عاشق بدنیا اومدم . من از همون روز ازل با خودت قرار داد بستم که عاشق باشم و عشق بورزم .
خدایا چرا؟ چرا وقتی میگم عاشقم همه صورتشون قرمز میشه و می گن :روم سیاه دختر به این چشم سفیدی نو بره
اما خدا مگه میدونن من عاشق تو هستم ؟ مگه عاشق تو بودنم خجالت داره ؟ خدایا به نظر تو اگر بدونن هر کی عاشقت شد اعتیاد و ترک کرد ، هر کی عاشقت شد دیگه رگش و نزد و توی معده ی بیچارش قرص نریخت اگر بدونن هر کی عاشقت شد با زنی آشنا شد که زندگی شو گلستون کرد و دیگه دوست دختر براش معنی نداشت و بلعکس . خدا اگر بدونن هر کی عاشقت شد از ترس غیرتی شدنت تو کوچه و خیابون سرش و انداخت پایین و حجب و حیاش ذکر خاص و عام شد بازم می گن عشق خجالت داره ؟
بازم رو قلباشون می نویسن عشق روش یه مُهر ممنوع می زنن ؟
خدایا بعضی وقتا آدمای درو برم و می بینم که تو تنهاییشون غرق میشن و چیزی ازشون نمی مونه جز یه آدم و پست و فرو مایه که می خواد عاشق باشه و نمی دونه عاشق کی و چی و نمیدونه عشق چیه و در نتیجه سر کوچه ی بی عفتی میشینه و محبت و گدایی می کنند .
از اونا درس می گیرم و می گم اگر من تو رو نداشتم یه روز محبت رو گدایی می کردم اما حالا با تو ؟!، گدایی محبت؟! یه چیز خنده داره . جک گفتنه ، امکان نداره
خدایا حرفام مثل شعاره اما حقیقته یه تجربه ی شیرین. مثل یه دانشمندی شدم که یه تجربه ی شیرینی رو بدست میاره و یه چیز بزرگ رو کشف می کنه. ولی وقتی آدما یه چیز بزرگ مادی رو کشف می کنن اسمشون تو تاریخ ثبت میشه اما آدمایی مثل من وقتی تو رو کشف می کنن تهمت شعار میاد روشون .
خدایا آدمایی رو می بینم که می خوان تو رو پیدا کنن اما مثل دایره دور خودشون می چرخن . یعنی اونا هم یه روزی تو رو پیدا می کنن؟
یعنی میشه کسی که تو رو فراموش کرده به یادش بیاد که تو هم هستی ؟
به نظر من که میشه . هر چی که تو بخوای میشه.
ندایی می آید از آسمان
ندایی می آید از آسمان
می شنوی ؟
می شنوی این صدا را ؟
همان صدایی را می گویم که چون حور ندا می دهد
ندا می دهد بیا بیا به سوی من
بگذار بارت را سبک کنم
این بار سنگینست
بیا بیا بارت را با من عوض کن
بار من سبک تر است ....
بیا مثل من بار او را بگیر
بگیرش ،آنقدر سبک است
که می توانی با صدای آواز خوان های آسمانی برقصی
آنقدر که تمام خستگی هایت خسته شوند.

لبخند تو خلاصه تمام خوبی هاست
مامان خوبم تولدت مبارک


