تبليغاتX
موژان

روزی مردی خسته از زندگی در خیابان ها تابلویی در دست گرفت که روی آن نوشته شده بود محبت مجانی و دو دستش را باز نگه داشته بود تا ا فرادی را که از کنارش به سادگی عبور می کنند را در آغوش کشد. بیشتر آدم ها به او اخم می کردند و او را دیوانه خطاب می کردند اما آن مرد باز هم ادامه می داد و به مردم می گفت :- خانوم ها، آقایان، محبت ؟ محبت مجانی  نمی خواهید؟پیرزن ها؟ پیر مرد ها ؟ خانوم کوچولو ها ؟ آقا پسر ها ؟محبت مجانی است، نمی یایید به یکدیگر محبت مجانی دهیم ؟

چند نفری از کنار او گذاشتند و به او ناسزا گفتند، افرادی هم او را احمق و دیوانه خطاب کردند اما همه ی آدم ها اینگونه نبودند ، پیرزنی از دور دست به مرد بلند قامت نزدیک شده گفت : آقا به من محبت مجانی میدهی ؟

مرد که نا امید از اینکه کسی محبت مجانی می خواهد به نظر می رسید اشک در چشمانش حلقه زد و گفت : بله ، البته

و دوباره با انرژی تازه ای می گفت : محبت مجانی نمی خواهید ؟

طولی نکشید که دختر بچه ای که همراه مادرش که عجله داشت حرکت می کرد ایستاد و گفت: آقا به من محبت مجانی نمی دهی؟

مردم که با رفتار آن کودک پیرزن دیدند که محبت ،محبتی مجانی است و هیچ ضرری ندارد یکی یکی به مرد نزدیک می شدند و می گفتند: آقا به ما هم محبت مجانی بده

چند وقتی گذشت که انسان های دیگری تابلویی در دست گرفتند که روی آن نوشته بود محبت مجانی است نمی خواهید به یکدیگر محبت کنیم ؟

بدین ترتیب هر آدمی تابلویی در دست داشت به نام محبت مجانی و به وسیله ی آن به کسی که حتی نمی شناخت  مجانی برای یک ثانیه محبت می داد این گونه محبت دست به دست چرخید و همه آدم ها به یکدیگر مجانی محبت می دادند بدون آنکه پولی بخواهند .

 

نوشته شده توسط موژان در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 13:22 | لینک ثابت |

روزی که بودی رفت

گذشت بودن تو با من

گذشت آن روز که به نام عاشق بود

عشق من و تو وصله ایست به لباس ها ی کهنه ی تنفر

 قلبم را بر گرفتی هنوز نبرده پسش دادی

این تقدیر نبود که آخر من و تو  باشد جدایی

 تقدیر این نبود  باشد آخر من و تو عشق هوایی

بودن با تو برایم نذر و نیاز داشت

شنیدن قصه هایت برای من عاشق نیاز داشت

من ز رخ ماهت آرزو ها در بر داشتم

روزی که رفتی باد جدایی وزید و برد همه خیالم

رفتنت گذشت سخت روز بودنت بود

وقتی که رفتی همه جا بوی نبودنت بود

رفتی و باد جدایی برد همه خیالم

بودن دوباره ی تو کنارم شد آرزوی محالم

حالا که نیستی جز نبودنت نیست

راز عشق من و تو جز جدایی نیست

خدا می داند که اشکالی نیست

عشق من و تو جز وصله ای بر پیراهن کهنه تنفر هیچ نیست

 

 

 

نوشته شده توسط موژان در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 23:8 | لینک ثابت |

خیلی وقت هست که چیزی نمی توانم بنویسم . آرامش زیادی دارم اما بدون احساس برای نوشتن . خیلی وقت است که جدایی در خود مردگی را کنار گذاشته ام و به اطرافم نگاه می کنم . دیگر در روز های بارانی به برگ های خشکیده ی روی زمین نگاه نمی کنم که بگویم چقدر غمگین است فریاد خرد شدن زیر گام های تند بلکه به آسمان نگاه می کنم و می گویم چقدر زیباست تواضع آسمان .

گاه گاهی به گذشته ی از دست رفته فکر می کنم و می گویم اگر این کار را کرده بودم اینطور نمی شد یا اگر نکرده بودم حالا وضع خیلی چیز ها بهتر بود ... وای چقدر احمقم من که کردم . شاید ساعت ها به گذشته فکر کردم و آخرش گفتم : خب گور پدر همه چیز مهم خدا است که می گوید گذشته در گذشته در گذشته ... همه چیز عوض شده است من دیگر من گذشته نیستم افکارم هم دیگر افکار گذشته نیست . من یک بار بعد از آن همه کفر گویی به نام خدا تقدیس شده ام و بخشیده دیگر چه اهمیتی دارد آنهایی که در گذشته ام بودند حالا چه می کنند؟ به کجا رسیده اند ؟ به من چه مربوط مهم این است که من نجات یافته ام ............

خیلی وقت است که می خواهم شهادتی برایتان بدهم . شهادتی پر برکت و زیبا از جلال خداوند.............

خیلی وقت بود که از همه چیز خسته شده بودم . دانشجوی سال دوم مهندسی کامپیوتر بودم حجم درس هایم بسیار سنگین بود . خستگی بر تمام وجودم رخنه کرده بود . دیگر زده بودم به دره ی جینبلی از یک دختر نجیب و متین و سر به زیر تبدیل شده بودم به یک دختر بی بند و بار  الکی خوش . دوستان ناباب ، کشیدن سیگار به صورت بسته ای ، خوردن مشروبات الکلی ، طی کردن خیابان های  بی سر و ته تا نصف شب رانندگی خط زدن و .................هر نا کجا ابادی  برایم شده بود جای زندگی

به تنها چیزی که روی نیاورده بودم معاشرت با پسر هایی بود که روزانه می دیدمشان شاید این به خاطر وجود پسری بود که هر روزه جلوی کتاب خانه ی دانشگاه می دیدمش. پسری بود قد بلند و نسبتا ً لاغر با صورت کشیده و پوست گندمی  . چشمان کشیده و صدایی تقریبا ً خشن اما خودش مثل صدایش خشن نبود . وقتی می خندید روی گونه هایش چال می افتاد . وقتی ناراحت بودم با به یاد آوردن چال های روی گونه اش خنده بر لبم می نشست .

مدت ها بود که به او یک احساسی خاص که با بازی نگاه ها شروع شده بود پیدا کرده بودم  بار سنگین نگاهش روی دوشم احساس می کردم و از صدای قدم هایش قلبم به طپش می افتاد و دستانم می لرزید .

همین احساس ها ادامه داشت تا اینکه بلآخره انتظار ها به پایان رسید و یک روز که اصلا ً فکرش را هم نمی کردم شماره تماسش را بهم داد . گفت که از من خوشش می آید می خواهد بیشتر با من آشنا شود و اگر که اخلاق هایمان جور در آمد  مادرش پا پیش می گذارد .

از این نوع حرف زدنش قند در دلم آب شد به طوری که با دمم گردو می شکستم . همان شب با او تماس گرفتم و با صدای نرم لطیف و عشوه گرم گفتم و با صدای محکم و جدی اش گفت . درباره ی خیلی چیز ها حرف زدیم و درخیلی از چیز ها با یکدیگر تفاهم داشتیم .

اما با وجود او و عشقی که به او داشتم هر روز خسته تر از دیروز می شدم . هر روز تکراری تر از دیروز بود . احتیاج به یک نیرو داشتم ، یک انرژی فوق العاده که مرا از جایم بر کند و به جای من کسی دیگر را بگذارد از دانشکده اخطار گرفته بودم که اگر 3 درس دیگرم را مشروط شوم از دانشگاه اخراج هستم . من برای رسیدن  به این رشته خیلی سختی کشیدم و اخراج از دانشگاه برایم خیلی سنگین بود .

اما آنقدر سر گرم مشکلات و سامان بودم که وقتی برای درس خواندن نداشتم تنها راه آرامشم نوشتن شعر و داستان بود و بس . دیگر حتی برای خوابیدن یا بیدار شدن یا راه رفتن هم از قرص های اعصاب و آرامش بخش و خواب آور استفاده می کردم اگر دارو هایم را نمی خوردم بی قرار می شدم دیوانگی به سرم  می آمد .

امیر هم مثل من خسته از زندگی بود او هم مثل من پاهایش از راه رفت توی جاده ی زندگی درد گرفته بود و هر دو معتقد بودیم خدا دروغ است و خدایی وجود ندارد .

آنقدر بهم دلبسته بودیم که دوست داشتیم تمام روز کنار یکدیگر باشیم . برای همین به این توافق رسیدیم که جریان را با خانواده هایمان در جریان بگذاریم و هر دو آمادگی این موضوع را داشتیم که ممکن است هر برخوردی بکنند .

وقتی جریان را به پدر مادرم گفتم منتظر بودم پدر داد و بیداد کند و مادرم سرزنش اما هر دو با آرامش گفتند باید فکر کنیم . فردایش پدرم پرسید:

-          آقا سامان که تو انتخاب کردی چه کاره است ؟

-          بابا سال آخر مهندسی کامپیوتر هست و در حال حاضر کافی نت و گیم نت داره درامدشش خوبه

-          مطمئنی که انتخابت اینه ؟

کمی فکر کردم و گفتم :

-          بهتر میدونیم با عجله مراسم عروسی را برگزار نکنیم اول یه صیغه ی محرمیت ساده جاری بشه که بتونیم راحت با هم بریم و بیام و حرفی پشت سرمون نباشه 

-          خوب به همه چیز فکر کردی با این مرد میتونی از این حال زارت بیای بیرون بابا ؟ میتونی دست از روان پزشک و مشاور برداری ؟

جوابی برای پدرم نداشتم نمی دانستم چه می شود بدون اینکه مطمئن باشم گفتم:

-          بله بابا می تونم

بابا نگاهی به چشمانم کرد و گفت :نه مطمئن نیستی حالا که هر دو همدیگر را دیدید و پسندیدید خانواده ی آقا سامان هم تشریف بیارن آشنا بشویم اگر موافق بودند فعلا ً نامزد باشید و برای رسمیت این رابطه یک حلقه ای رد و بدل بشه تا ببینید با هم می تونید به زیر یک سقف بروید یا نه

سرم را زیر انداختم و گفتم : هر جور شما صلاح بدانید بابا

طولی نکشید که من و سامان نامزدشدیم  آنقدر این عهد و پیمان برایمان مهم بود که در هیچ صورتی حلقه هایمان را فراموش نمی کردیم حلقه هایمان شده بود یک رشته ی ارتباطی محکم که قلب هایمان را به یکدیگر وصل می کرد .

هنوز خسته و افسرده بودم تا اینکه متوجه شدم دیگر از مادرم متنفر نیستم بلکه به من یک نوع انرژی مثبت می داد . یک نوع آرامش و احساس امنیت مادرم هم عوض شده بود دیگر کفر خدا را نمی گفت و از چیز هایی که به او داده بود گلایه نمی کرد  دعا می خواند و نیایش می کرد و روز به روز نام خدا بیشتر بر زبانش می آمد .

یک روز که قرص های آرام بخشم تمام شده  بود و کلافه بودم مادرم گفت :

-          شارونا می خواهی آزاد شوی ؟

-          ماما دیگه دوست ندارم اون قرص های لعنتی رو بخورم اما نمیشه داغونم نمی تونم بخوابم .

-          شارونا بیا بریم جایی که تو را آزاد میکنه یک آرام بخش همیشگی است

در زبانم نه نیامد و با مامانم به خانه ی زنی بسیار مؤمن و با خدا رفتیم . اون زن که رها نام داشت از خدای بزرگ برایم گفت . از جلال و بزرگی اش ، از کمک هایی که به من می کنه، از عشقی که به ما می ورزه حرف هایش دلنشین بود اما برایم غیر قابل قبول هنوز سر حرفم بودم که خدایی وجود ندارد . وقتی خانوم رها دید که من سر حرفم هستم گفت :

-          ببین شارون خانوم تو اگر حرف های من رو باور نداری میتونی امشب امتحان کنی برای اولین بار به زبان خودت یا خدای خودت حرف بزن و ازش بخوا که زندگی ات ، حالت را عوض کنه .

جوابی به حرف هایش ندادم اما به او فکر کردم همین طور به حرف هایش شب موقع خواب نا خودا گاه گفتم : می گن تو خدایی و بزرگی، می گن بزرگی پس خودت را به من نشون بده ، این حالم را عوض کن

آن شب اولین شبی بود که با آرامش تمام بدون قرص های خواب آور خوابیدم . خودم را در مکانی بزرگ  دیدم و مردی روحانی که دست بر پیشانی ام نهاده بود و به زبان خاص برایم دعا می خواند . لباس هایش مانند لباس شاهان بود.

 لباس های ابریشمی قرمز و سفید که در آن طلا و نقره به کار رفته بود و همچنین تاجی از طلا بر سر داشت . صدایش آهنگ عجیبی داشت . مراسمش مانند مراسم تقدیس بود . آن مرد با شکوه پس از اینکه دعایش به پایان رسید انگشت اشاره اش را به روغنی آغشته کرد و بر سرم مالید انگار که روی پیشانی ام یک صلیب کشید .

گفت تو دوباره به خداوند خدای خود ایمان آوردی خداوند تو را به روغن شادی و آرامش مسح خواهد کرد . او وعده دهنده ای امین است .

وقتی که چشمانم را باز کردم تمام زندگی را به رنگی جدید دیدم تمام درخت ها ، آسمان، آدم ها زیبا بودند احساس زنده بودن می کردم .

احساس عاشق بودن و احساس آرامش فکر می کردم تمام مثل خانه تکانی سالانه تکانده شده است زیرا همه چیز نوعی دیگر بود و من دیگر خسته نبودم صبح لبخندی زدم و گفتم : مامان من می خواهم بروم پیش رها ...

مادرم گفت : تو آرام شو هر کار دوست داری بکن

با شوق ذوق پیش می رفتم هر چه بیشتر درباره ی خدا می فهمیدم بیش تر قلبم را به او می سپردم و تسلیمش می شدم . خیلی ها گفتند زود گذر است اما نبود من از آن روز صبح دیگر قرص های اعصابم را نخوردم ، دیگر سیگار نکشیدم و خسته نبودم . حالا خدا انرژی تازه به من داده بود حتی در نوشته هایم هم دیگر اثری از خستگی نبود . از همه چیز راحت شده بودم اما سامان باز هم خدا را قبول نداشت همه ا ش می گفت : یعنی خدایی وجود داره .

قلبم با این حرفش می شکست می گفتم :

-          سامان خدا آرامش هست تو هم باور کن که وجود داره

-          نه اینا همش حرفه ،همش شعاره


ادامه مطلب
نوشته شده توسط موژان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 20:52 | لینک ثابت |

دیروز از محبت خار ها گل می شدند

امروز از محبت گل ها خار شدند

فردا دیگر کسی  محبتش را برای خارها خرج نخواهد کرد

نوشته شده توسط موژان در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 22:32 | لینک ثابت |

خدا،مادر،درس،دانشگاه ،آدما،اجتماع،مشکلات،دردسر،خوبی،خنده،گریه،رویا،شعر،داستان ،دوست خوب،دوست بد، جدایی،وصال،امروز،دیروز،فردا،سرنوشت،خودکشی،مردن،کشتن،فراموش شدن،فراموش کردن،

همش همین بود تموم شد

نوشته شده توسط موژان در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 0:20 | لینک ثابت |

روزی فرمانروایی یشوا نام که در ملکوت فرمان روایی می کرد فرزند خود را به روی زمین فرستاد و به او دستور داد گنجینه ای را که در زمین وجود دارد برای او پیدا کند . فرزند به زمین آمد . او گشت و گشت و گشت تا در اعماق اقیانوس جعبه ای از جنس طلا یافت برای این که مطمئن شود این گنج همان گنج است که یشوا می خواهد. در آن را باز کرد با وحشت نگاه کرد او بسیار ترسید چرا که نوایی از جنگ، سیاهی ،بدبختی و فقر از آن برخاست  بدون درنگ در آن را بست می خواست آن را به اعماق اقیانوس باز گرداند که نوایی به گوشش رسید، ناله کنان همچون صدایی پری زیبا می گفت :پس من چه ؟ مرا هم آزاد کن. پسر هراسان از آن که مبادا این حیله ای باشد با صدایی لرزان گفت : تو کیستی

صدا در جواب گفت: من همان گنج یشوا هستم که مرا در زمین برای فرزندانش پنهان کرد من امیدم

من امید  هستم ارمغان یشوا برای فرزندانش 

 مرا آزاد کن تا در قلب آن فرزندی ساکن شوم که نام یشوا بر زبانش جاریست

 

بیایید ما هم همچون فرزند یشوا باشیم که به یاد پدرش بود و امید را یافت . بیایید ما هم او را پیدا کنیم و با تکیه به آن از روی کهنه گی ها بپریم تا به تازگی برسیم .

خشکی را رد کنیم تا دلمان جوانه ی بهاری زند .

بیایید در زمستان در دلمان بذر گیلاس بکاریم تا در بهار عروس بهاری داشته باشیم 

بیایید امسال را به یشوا اعتماد کنیم و بدانیم او به راستی یشوا ست

و با صدایی بلند فریاد زنیم زنده باد خداوند نجات دهنده را

تا باشد امسال اراده ی او در زندگی مان انجام شود

و قلبمان از محبت پر گردد

سال نو ، افکار نو ، قلب نو و زندگی نو مبارک  

 

پ.ن:یشوا از نامهای خداوند در کتاب مقدس آمده است (اشعیا ۱۴:۷) یعنی خداوند نجات دهنده است.

نوشته شده توسط موژان در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 0:13 | لینک ثابت |

بگذار کلمات خود در قلبت جاری شوند

این قلبت است که کلمات را زم زمه می کند

هیچ گاه مغزت را به کار نگیر تا

تا روانویسایت مصرعی جاری کند

چرا که عقل  کلامی به زبان دل جاری نخواهد کرد

به یاد داشته باش که عقل ت جان ندارد

این قلبت است که جان می دهد نگذار تشویش معما ها

قفلی بر در خانه ی قلبت شود

سکوت را بهانه ای برای سر دادن آواز نکن

بدان سکوت خود شاعریست ماهر

بدان سکوت تو هزاران حرف است

و هزاران حرفت سکوت

بنگر... تمام کلمات را با چشمانت بخوان....

هرچه تا به حال نوشته ای بخوان.....

به یاد خود آور همه ی اینان

دست خوش سکوتی است که در گمگشتگی ات داشتی

بنگر،هرچه داری از سکوت شبانه ات است

این سکوت بود که کلمات را در مغزت گنجاند

نه مغزت که در سکوت گنجیده است

درک کن، همه ی این سکوت منم

این منم که اول الآخر تو صدایم می کنی

این منم که تا ابدالباقی تو از من در خواست کمک می کنی

باید بدانی که آرامش تو منم ، زندگی تو منم

حتی سکوت تو هم منم

آخرین مصراع هم منم

الف اول و یا آخر

این من  منی  است که تا ابد می ماند

 

 

 

نوشته شده توسط موژان در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 20:35 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar